نیلوفر انسان: نوشتن برای دوستان در بند دو، سه سالی است که کارمان شده. راستش دیگر نمیدانی از چه باید بنویسی آنقدر که از خوبیهای بی پایان رفقایمان نوشتهایم و نوشتهاند. تو خوب میدانی که رفقایت دلهایی دارند به سپیدی برف و مسئولیتی بر دوششان است که در هیچ کتاب قانونی ثبت نشده اما خود خواسته به زیر بار این مسئولیت رفتهاند. به زیر بار گفتن و نوشتن از بشر و بشریت. پس از چه بنویسی دیگر؟ از چه بگویی وقتی همه میدانند که رفقایت انسان بودن را برگزیدهاند و این جرمشان است؟ اینکه انسان را عزیز و محترم میشمارند و بودنش را ارزشمند، فارغ از جنسیت و نژاد و سن و طبقه.
نازنین کاوه تو هم میان همه عاشقان دربند و از همان طایفه خوبانی. پس بهانهی نوشتن، فقط یادآوری از توست و نه چیز دیگر. کاوه جان در این روزگار سخت کم پیدا میشود انسانی که غمخوار انسانی دیگر باشد که تو غمخوار احسان فتاحیان بودی، تو قوم و خویش عزادار احسان بودی. کاوه جان در روزگار نامردمیها کم پیدا میشود انسانی به سن و سال تو که شریک غم مادری غمدیده از پرواز پسرش به سوی آزادی باشد که تو شریک غم مادر کیانوش شهید و کامران آن روزها اسیر بودی. کاوه جان هنوز به خاطر دارم که چطور در آن سفرمان تو محرم راز یکی از همسفران ما شده بودی که به لحاظ جسمی کم توان بود و پا به پای او که به قول خودمان گفتنی به سرعت مورچه حرکت میکرد، میآمدی تا او هم مثل همه ما از زیباییهای آن سفر بهرهمند شود و مدام به ما یادآوری میکردی که موظفیم شرایط او را درک کنیم، کاوه راستی تو چطور میتوانستی آنقدر در درک شرایط توانا باشی که خوشی خودت در آن سفر را به کمک به آن دوست کم توان ارجح بدانی، که همراه آن همسفرمان باشی تا مبادا احساس کند که سربار گروه است و مباد تا ذرهای دلش بشکند؟ در آن سفر هم مدام به این موضوع فکر میکردم که نهایت مهربانی یک انسان کجاست که تو را در آن نهایت بگذارم؟
کاوه به عدنان حسنپور 31 سال حبس دادهاند و من ماندهام که وقتی برگشتی از شنیدن این خبر چه حالی به تو دست میدهد هر چند که حتم دارم خوشحال میشوی وقتی بفهمی که این یکی حداقل از اعدام نجات پیدا کرده. راستی کُردهای محکوم به اعدام، در این سه هفتهای که نبودی بی تو احساس تنهایی کردهاند؟ حتم دارم که نام تو به گوش آنها هم رسیده و بودنت برایشان دلگرمی است.
راستش بهانه این نوشته چیزی بیشتر از این نبود که بگویم به یادت هستیم کاوه و نمیگذاریم نبودنت تنها سوژهای خبری باشد که زندگی تو تاریخ دارد و آن تاریخ است که تو را کاوه میکند. کاوهای که همه به یادش هستند و کاوهای که یگانه و منحصر به فرد است.
نجوای ترانهای در اتاق پیچیده: آخرین سنگر سکوته، خیلی حرفها گفتنی نیست. کاوه! همه خوبیهای تو هم گفتنی نیست که حتم دارم آنها را برای آرام دلت کردهای نه برای دادن پز روشنفکری اما چه کنیم که مجبوریم از ذخایر خوبیهای بی دریغت برای یادآوری از تو استفاده کنیم. ما را ببخش! حتم بدان جایت را تا بازگشتت به جمعمان سبز نگه میداریم.