۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

تو که نباشی مادران داغدار سرزمین خورشید را که سنگ صبور باشد؟


پردیس درخشندهچه کنم با این واژه‌ها که قد راست نمی‌کنند به نوشتن افسانه… چه کنم با چهارشنبه‌های نحس این سرزمین که خورشیدش طلوع نمی‌کند بی‌خبر شومی؟ روا بود تو را که تمام قد ایستاده بودی به شستن ننگ از دامن چهارشنبه‌های طلسم شده‌ی این سرزمین، در این روز بندی‌ات کنند؟ نه این‌که فکر کنم می‌توانند تو را و آن روح بزرگت را به بند کشند، نه… اما بی‌قرارم می‌کند نبودنت... غیبت حجم عظیم بی‌قراری‌هایت... نگفتی تو که نباشی بار غم نبودنت می‌افتد بر دوش نحیف و روح بی‌طاقت من؟ نگفتی بار غم همین روزهای مرگ را چگونه بدوش کشم؟ نگفتی با درد در بند بودنت چه کنم؟
دل‌تنگم، دل‌تنگم به قدر تمام حرف‌هایی که باید می‌گفتم و نگفتم، به قدر تمام اشک‌هایی که باید می‌ریختم و نریختم… به قدر تمام لبخندهایی که بر لبم خشکید… به قدر تمام شادی‌هایی که نبود که شریک هم شویم… به قدر تمام لحظه‌های نبودنت… به قدر ندیدنت… هیچ می‌دانستی سهم ما از دوستی هم، فقط شنیدن صدای هم بوده و دیدن نوشته‌های‌مان... هیچ می‌دانی این دیوارها فاصله‌مان را چه بیش‌تر می‌کنند و تحملش را چه سخت‌تر؟
مرا یارای دیدن یاران دربند نیست عزیز دربندم. برگرد عزیز دلم، برگرد... تو که نباشی مادران داغدار سرزمین خورشید را که سنگ صبور باشد؟ راه سرزمین خورشید را چگونه بیابم بی تو؟
*نوشته‌ای که مخاطب خاص و حقیقی دارد وقتی که دلتنگی و غصه‌دار نبودنش، می‌افتد به دام احساسات… هر چه هم که بخواهی فرار کنی باز راه را بر تو می‌بندد... چه، که این مخاطب دوستی باشد که آن‌چه را که تو خود نمی‌گویی به جای تو فریاد می‌زند…

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر