طاهره خرمی: امروز کاوه مظهر مظلومیت دو نسل است. نسلی که غربیانه به مسلخ کشانده شد و نسلی که مظلومانه به سلاخ خانههای سلطان کشانده شده و میشوند. نسلی که خودش ناخنهای خودش را میکشد، نسلی که جرمش همکاری با نام و رسم خودش است. نسلی که خودش به خودش تجاوز میکند، خودش به خودش شلیک میکند و خودش، خودش را آزار میدهد.
کاوه مظهر صداقت فرزاد کمانگر است، مظهر بیکسی و تنهایی مصطفی سلیمی، مظهر مظلومیت زندانیان کُرد، کاوه مظهر غرور و رشادت کاک علی محمودی است که بعد از ماهها دستگیری خبری از وی نیست. مگر گناه و جرم علی چیست؟
چند روز از دستگیری کاوه کرمانشاهی میگذرد. چند روز سخت. هر بار که اسم و یا عکس کاوه را میبینم دلم سخت میگیرد. شاید دلیلش این است که کاوه را میشناسم. البته نه حضوری بلکه از راه دور، از طریق کارها و فعالیتهایش، برنامههای تلویزیونی و مصاحبههای مشترک.
وقتی خبر دستگیری کاوه را شنیدم دلم یکهویی فرو ریخت. بغض بزرگی گلویم را گرفته، بغضی که نمیترکد و آزارم میدهد. هر بار که فکر میکنم الان کاوه کجاست غم بزرگی به من دست میدهد. نمیدانم چرا؟ با خود میگویم کاوه که اولین اسیر نیست و آخری هم نیست. (البته امیدوارم دیگر شاهد اسارت کسی نباشیم)
اما من با دستگیری کاوه احساس دلتنگی عجیبی میکنم. شاید دلیلش به سالها پیش برمیگرد. شاید به این خاطر است که کاوه هم اکنون در سایه کوههای بیستون و پرآو زندانی است. همان جایی که من و دوستانم سالها پیش غریبانه زندانی بودیم. همان جایی که غروبها و سحرگاهان دزدکی از دیوارهای بلند دیزلآباد خود را بالا میکشیدیم تا طلوع و غروب خورشید را در پس کوه ستبر پرآو نظاره کنیم.
هر گاه فکر میکنم الان کاوه بعد از گذشت 25 سال به همان جایی برده شده که من و دوستانم زندانی بودیم، اشک در چشمانم حلقه میزند و بغض گلویم را آزار میدهد. کاوه هم اکنون زندانی زندانی است که عاطفه خزایی، طاهره محمدکیا، گیتا دهقان و هاجر و دیگر دختران صادق و دلیر زندانی بودند.
من با اسارت کاوه به یاد لحظاتی میافتم که عاطفه شهادتین گفت و به جوخه اعدام سپرده شد. عاطفه با صدایی رسا داشت میگفت من عاطفه فرزند محمد، سلام بر خاندان پاک محمد و سپس گفت اشهد ان لا الله ال لا و صدایش در رگبار گلولهها پیچید و خموش شد. تنها جرم عاطفه و دیگر اسرا گفتن حقیقت بود. من با اسارت کاوه به یاد خاطرات تلخ زندان دیزلآباد در سالهای 60 میافتم. خاطرات شکنجه و بوی خون و عفونت ناشی از شکنجه جسم آزاد زنان این میهن.
من امروز به سالها پیش، به حماسهها و دلاوریهای نسلی فکر میکنم که شعارشان همین شعار نسل امروز است. آزادی، عدالت و دموکراسی. اینک یک بار دیگر غروبهای تلخ و غمانگیز دیزلآباد در دستگیری کاوه برایم مجسم شده است. اما آنوقت اسرا و خانوادهایشان تنها و غریب بودند. غریبهترین غریبهها. اما خوشحالم که امروز کاوه و خانوادهاش تنها نیستند.
من نگرانم، نگران حنجره بیمار کاوه. من نگرانم، نگران تکرار تاریخ، نگران تکرار تلخ حوادث سالهای 60 و 67. برای همین هم اسارت کاوه مرا صد چندان ناراحت و آزرده خاطر ساخته است. خدایا مگر مردم ما چه گناهی مرتکب شدند که بعد از سی سال هنوز هم طعم تلخ زندان و شکنجه و تجاوز و ناخن کشی را باید تحمل کنند. خدایا جرم فرزاد و زینب و علی و کاوه و حبیبالله و عبدالله و دیگر اسرای جنبش سبز چیست. هموطن سکوت دیگر جایز نیست. وقت تنگ است و نیاز مبرم و حیاتی.
در اینجا به یاد شعری از اخوان ثالث افتادم و بیاختیار با صدایی بلند خواندم...
بيا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بیفرجام بگذاريم
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه میبينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بیبرگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلی زن، ز سيلی خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
