۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

کاوه کرمانشاهی برای من چیزی شبیه معجزه بود


سوسن محمدخانی غیاثوند: برای برادر خوب و کوچک‌تر اما بزرگم کاوه‌ی عزیز و به خاطر دلتنگی‌هایم برای نبودنش...
وقتی تمام سالهای عمرت به تحمل انواع خشونت، آزارهای جسمی و جنسی، تعصب و نگاه تحقیرآمیز مردان می‌گذرد، وقتی اصلاً یادت نمی‌آید که آیا روزی از ته دل خندیده‌ای یا نه، وقتی همیشه پای چشم‌هایت را تر دیده‌ای، وقتی تولدت هیچ کس را خوشحال نمی‌کند، وقتی پدر از شرم دختردار شدنش مشتی خاک بر سر می‌ریزد و این خبر را لایق مژدگانی دادن نمی‌داند، وقتی زن بودن جرمی نابخشودنی و مایه‌ی ننگ می‌شود، وقتی عشق بر تو حرام می‌گردد، وقتی بزرگ‌ترین آرزوی دوره‌ی کودکی‌ات تبدیل شدن به یکی از همین پسرهاست چون آن‌ها را خوشبخت‌تر می‌پنداری و حتی در خیالت برای خود هم زنی اختیار می‌کنی، وقتی آن دیگر بزرگ آرزویت داشتن خانه‌ای است که سندش ازآن خودت باشد چون گاه جنجال با وجودی که می‌دانند چقدر از این کار متنفری اما همیشه از خانه اخراج می‌شوی و تو چون دختری خجالت می‌کشی از این همه بیرون ماندن و می‌ترسی از اتفاق نه چندان خوشایندی که می‌تواند دامن نجابتت را لکه‌دارکند لذا همیشه به امامزاده‌های شهرت پناه می‌بری و از همین روست که رنگ گل‌های قالی خانه‌ی پدر را به یاد نداری اما شماره‌ی کاشی‌های تک تک امامزاده‌های شهرت را می‌دانی، وقتی بزرگ‌ترین کابوس کودکی‌ات همیشه این است که سند خانه‌ی نداشته‌ات را گم کرده‌ای و یا از تو دزدیده‌اند و تمام این سال‌ها نقشه می‌کشی که این سند را کجا پنهان کنی تا کسی آن‌را از تو ندزدد چون همیشه فکر می‌کنی اگر سند از دست برود تو باز هم بی‌خانه شده‌ای اما چقدر خوشحال می‌شوی وقتی خاله جان به تو می‌گوید: «با گم شدن سند، مالکیت تو بر خانه از بین نمی‌رود. می‌توانی تقاضای صدور مجدد سند بکنی».
وقتی هنوز هم از سگ می‌ترسی و با شنیدن صدایش خیلی سریع روی زمین می‌نشینی تا مبادا خراب کاری کنی چون اولین بار که از خانه به جرم فقط خوردن چند دانه انگور از خوشه‌ی دست خواهرت و به دنبالش درآوردن صدای فریادش اخراج شدی شاید ۵ سال بیش‌تر نداشتی و همان لحظه‌ی اول یک گله سگ به استقبالت آمدند و تو از ترس خودت را خیس کردی، روی زمین نشستی، چشمانت را بستی و بلند جیغ زدی تا بدترین زن همسایه در آن تاریکی شب به کمکت بیاید و تو را به خانه‌تان بازگرداند و با مادرت دعوا کند با وجودی که با او قهر بود و این زن بد برای تو همیشه یک زن خیلی خوب و یک فرشته‌ی نجات شد، وقتی از پس این همه سال هنوز هم شیر را با نفرت و بغض می‌خوری چون هنگام نیاز به آن مادرت نه پستانش را در دهانت که مشتش را بر دسته ی گهواره‌ات کوبیده است تا خفه خون بگیری و برایش گریه نکنی و در آن سال‌ها گریه برای تو همیشه بغضی در گلو بوده است، وقتی در کودکی احساس پیری می‌کنی، وقتی خیلی محترمانه به تو نمی‌گویند که هر زنی به یک مرد احتیاج دارد و بالاخره باید ازدواج کند، آن‌ها فقط به زیپ شلوار مردی در این نزدیکی‌ها اشاره می‌کنند که هر زنی به یکی از همین چیزها که در این زیر است احتیاج دارد و برایش می‌میرد.
وقتی پدرت در ۱۱ سالگی به دستور دایی‌ات باز هم از خانه اخراجت می‌کند آن هم پس از آن‌که حسابی تنبیهت می‌کند و کفش‌هایت را در سرمای زمستان از پایت در می‌آورد و به تو می‌گوید: «برو یک ک… برای خودت پیدا کن» و تو نمی‌دانی وقتی پیدایش کردی باید با آن چه کار کنی، دایی می‌گوید نباید بگذاری دختر در خانه‌ات عادت ماهانه بشود اگر نه خطرناک است چون خیلی چیزها را می‌فهمد و فاحشه می‌شود و تو حالا هم نمی‌دانی عادت ماهانه شدنت در خانه پدر چه خطری می‌تواند داشته باشد و چگونه تو را فاحشه می‌کند؟ برادرت که تفاوت سنی‌اش با خواهر شیر به شیرت به یک سال نمی‌رسد به دنبالت می‌دود. گریه می‌کند. با عجله آمده است. فرصت نکرده که کفش بپوشد. دمپایی‌های بزرگی پوشیده و از تو می‌خواهد که آن دمپایی‌ها را بپوشی اما دلت نمی‌آید. راه طولانی است و سرما پاهایت را بی‌حس کرده است. در بین راه چند لحظه دمپایی‌ها را می‌پوشی ولی دلت برای برادرت می‌سوزد. دوباره آن‌ها را به او باز می‌گردانی. آن موقع نیروی انتظامی وجود ندارد و هر دو به کمیته می‌روید تا از پدر شکایت کنید. سرباز در اتاق وضع‌تان را که می‌بیند خیلی ناراحت می‌شود و می‌گوید: «خیال‌تان راحت الان می‌رویم پدرتان را بازداشت می‌کنیم و آن‌قدر کتکش می‌زنیم تا دیگه از این کارا نکنه». سرباز جدی جدی می‌رود تا با رئیسش و یک ماشین بیاید و شما را به خانه ببرد و بابا را دستگیر کند. چقدر در آن لحظه می‌ترسید و برای پدری که هنوز بازداشت نشده و کتک نخورده است معصومانه گریه می‌کنید. دل‌تان برای بابا خیلی می‌سوزد. تا سرباز می‌رود اتاق خالی می‌شود و هر دو از آن‌جا فرار می‌کنید. مادر سر کار است. هیچ وقت به مادر نمی‌گویید چون از دعوای پدر و مادر می‌ترسید. دل‌تان برای خستگی ناشی از کار مادر می‌سوزد، مادر هیچ روزی نیست و فردایش اگر برود سرکار معلوم نیست بابا دوباره چه بلایی سرتان در بیاورد.
وقتی پدر تا بدان‌جا پیش می‌رود که تو آرزو می‌کنی نه شوهر که دو سه جین بچه‌ی بی‌پدر داشته باشی تا مطمئن شوی که هیچ‌گاه مورد آزار و اذیت پنهان و آشکار پدر قرار نمی‌گیرند و هر شب از ترس طلاق و رفتن مادر به خود نمی‌لرزند و در رختخواب جیش نمی‌کنند و تو نیز با خیال راحت می‌توانی اطمینان داشته باشی که برای همیشه‌ی عمر در کنارشان خواهی بود و تمام مهربانی و محبت انباشت شده‌ی سال‌های عمرت را تقدیم‌شان می‌کنی و به پای‌شان می‌ریزی تا آن‌ها مجبور نشوند برای جبران این کمبود برای خود خانواده‌ای خیالی بسازند و ناگفته‌های‌شان را لای جرز دیوار و یا در گوش عروسک کهنه‌های‌شان واگویه کنند، وقتی همیشه تنهایی و خانواده هیچ وقت نیست و تک تک اعضاء برای تو عروسک‌های چوبی دست ساز می‌شوند. پدر سیاه است و با یک چسب دهانش را بسته‌ای چون اصلا دوست نداری صدایش را بشنوی، نه دست دارد و نه پا بنابراین هیچ آزاری نمی‌تواند به تو برساند. مادر و خواهر رنگی هستند. برادر بی‌رنگ است. کسی از آن‌ها خبر ندارد. هنگام پهن کردن سفره آن‌ها را در کنار سفره می‌چینی و در تنهایی می‌خوری و حرف می‌زنی از خوشبختی که هیچ وقت نبوده از آرزوهایی که همیشه داشته‌ای و هنوز هم بزرگند. جالب است که در چنین شرایطی همچنان بلندپروازی و جاه طلب. آن‌ها خاموشند و فقط نگاه می‌کنند و با همه‌ی این‌ها می‌دانی که دوست‌شان داری و مطمئنی از این‌که عاشق‌شان هستی. بخشیده‌ای اما فراموش نکرده‌ای.
وقتی از کودکی به حرف زدن با موجودات خیالی روی می‌آوری و در سی سالگی هم هنوز این رویه را دنبال می‌کنی طوری که خیلی از برنامه‌های زندگی‌ات مختل می‌شود و عقب می‌افتد و پدر این را یک بدبختی ناشی از بی‌شوهر ماندنت می‌داند، وقتی در مخت فرو می‌کنند چون زن هستی پس هر حرفی که بزنی، هر کاری که انجام بدهی، هر عقیده‌ای که داشته باشی تماماً اشتباه است و تا آن‌جا جلو می‌روی که همیشه مشغول عذرخواهی کردن از دیگران می‌شوی حتی برای سلام کردنت هم پوزش می‌خواهی چون به تو قبولانده‌اند که در این کار تو هم حتماً ایرادی بس بزرگ نهفته است.
وقتی پدر برای تو می‌شود ناپدری و یا مردی که فقط شبی در آغوش مادرت خوابید تا تو را پس بیندازد و تو به خاطر همین اراجیف می‌شوی دروغ‌گوترین بچه‌ی عالم، وقتی تنها رویای زندگی‌ات می‌شود این‌که روزی پدر با آن محاسن سفیدش از در بیاید و بگوید: «تو خیلی دختر خوب و نازی هستی و من خیلی دوست دارم». و تو می‌ترسی از پیری پدری که بیش از ۴۵ سال با تو تفاوت سنی دارد از این‌که بمیرد و تو هیچ‌گاه این جمله را از دهانش نشنوی، اما وقتی می‌بینی با حوادث این روزها مرگ چقدر به تو نزدیک شده شاد می‌شوی و دلت غنج می‌رود از این‌که شاید این مرگ لطفی کند و تو را هم در آغوش کشد تا بلکه پدر بعد از مرگت بیاید و آن جمله را برسر مزار شاید هم نداشته و اشتباهت بگوید، وقتی مودبانه‌ترین جمله‌ها که درباره‌ی جنس خودت از زبان همان پدر و دایی شنیده‌ای این‌هاست؛ «زن صد تا سوراخ داره که فقط یکیش با … مردی باز می‌شه، ۹۹ تای آن با پول باز می‌شه»، «از صبح تا شب باید یک چوب سر سگ باشه یک چوب سر زن، موقع خواب باید برای کیف مرد راحتش گذاشت فردا صبح تا چشم باز نکرده باید باز هم یک چوب سر سگ باشه یک چوب سر زن»، «نباید بذاری زن در زندگی کمر راست کنه اگر نه چشم و گوشش می‌جنبه و موجب بدنامیه»، «بیل را چنان بر سر زن حاضر جواب بکوب که پوست و موی سرش با لبه‌ی بیل بلند شود» یا «زنان کمی هستن که جون می‌دن اما زیادن زنایی که جون می‌گیرن» و تازه مطرح کنندگان این جملات گهربار ادعای پروفسور و متخصص بودن در زمینه‌ی شناخت زنان بکنند.
وقتی تندیس جشنواره کشوری جامعه کار و تلاش را به خاطر اول شدن فیلمنامه‌ات به خانه می‌بری و پدر حتی حاضر نمی‌شود نگاهی به آن بیندازد و چون هنوز شوهر نداری تو را بدبختی بزرگ زندگی‌اش و بدبخت‌ترین موجود عالم می‌پندارد، وقتی برای کم کردن ذره‌ای از درد خود و زنانی که می‌شناسی‌شان در همین حوالی به نوشتن رو می‌آوری و خبرنگاری را نه پیشه‌ی خود که عشق خود می‌کنی و به حداقل حقوق و گاهاً عدم دریافت حقوق رضایت می‌دهی و پدر هم به خود اجازه می‌دهد محکومت کند به شرم آورترین چیزهایی که ممکن است و آزارت دهد با هر آن‌چه که می‌تواند، وقتی برادر آرزوی نداشتن و نبودنت را دارد چون فکر می‌کند که همیشه باید مراقبت باشد که مبادا ننگی به بار بیاوری و از همین روست که در قبیله‌ات رسم شده برادر هنگام بردن عروس از خانه جلوی در بایستد و راه را بر داماد ببندد و مزد نگهبانی و محافظتش را بگیرد چون خواهرش را باکره تحویل داده، وقتی می‌بینی جناب برادر به مرگت راضی است اما راضی نیست که خبری درباره‌ی به زعم خودش ننگت و آبروریزی‌ات و پاره شدن بکارتت بشنود.
وقتی شبی را در زندگی‌ات پیدا نمی‌کنی که به خودکشی و یا فرار نیندیشیده باشی و اگر هم به این کار اقدام نکرده‌ای نه به خاطر امیدواری‌ات به این زندگی نکبتی که از سر ترس و بی‌عرضگی‌ات بوده، وقتی نمی‌توانی بشمری که چند بار در خفا گالن نفت را روی خودت خالی کرده‌ای اما کبریت نکشیده‌ای و خانواده فقط یک بارش را دیده‌اند، وقتی تنهایی خیلی فشار می‌آورد و آرزویت می‌شود که فقط چند لحظه ولو خیلی کوتاه بتوانی با یک مرد مکالمه تلفنی داشته باشی و در طول مکالمه راحت بخندی و حتی اگر هم شد یک کوچولو شوخی کنی و او هیچ فکر بدی درباره‌ی تو نکند، وقتی کسی در آن دورها هنگام رفتن همسرش به سفر سر گوشی تلفن را به دست می‌گیرد تا در گوش تو از عشق بگوید و تو را همان زن گمشده‌ی زندگی‌اش بخواند و ادعا کند که در برابرت تعظیم کرده است و لحظه‌ی آمدن همسرش از رفتن خود و وفاداری‌اش به او می‌گوید و تو نه عشق او را به خود جدی گرفته‌ای و نه وفاداری‌اش را به همسرش باور کرده‌ای.
وقتی آن دیگر مرد مدعی روشنفکری و به اصطلاح مدافع حقوق زنان تصمیم می‌گیرد تا در یک مکالمه‌ی تلفنی ۵ ساعته برایت از حقوق زنان بگوید و او کل حقوق هم‌جنسانت را فقط در نیم ساعت از مکالمه مطرح می‌کند و به اندازه‌ی ۴ و نیم ساعت تنها از آزادی در روابط جنسی سخن می‌راند و می‌خواهد بداند که اگر باکره‌ای چرا بکارتت را تا الان حفظ کرده‌ای و اگر قصد ازدواج نداری چرا با کسی حداقل هم‌بستر نمی‌شوی و ادعا می‌کند که همین پیشنهاد را به خواهرش هم داده است و تو از خود می‌پرسی یعنی همه‌ی بدبختی‌های من زن به خاطر این است که خیلی راحت نمی‌توانم در خیابان دست دوست پسرم را بگیرم و با او راه بروم و یا در خلوت‌مان نمی‌توانیم هر غلطی دل‌مان می‌خواهد بکنیم و یا این‌که نمی‌توانم رابطه‌ی بیرون از چارچوب ازدواج داشته باشم که هیچ اعتقادی هم به آن ندارم؟! یعنی باور کنم که تمام حقوق من زن در خیابان تضییع شده و در چهاردیواری خانه‌ام و توسط پدر، برادر، دایی، عمو، همسر و مردان فامیل و طایفه هیچ حقی از من نقض نشده؟
وقتی همان مرد سعی می‌کند که به تو حالی کند رابطه‌ی جنسی برای یک مرد زیاد مهم نیست بلکه مهم حرف‌هایی است که یک زن و مرد بعد از رابطه می‌توانند با هم بزنند و ارتباطی است که بعد از رابطه جنسی می‌توانند از طریق مکالمه و بحث داشته باشند و زنی اگر بتواند در این مرحله توجه مرد را جلب کند آن‌وقت می‌شود یک زن ایده‌آل برای همسرش و تو می‌مانی که چه بگویی و بعد از شنیدن سخنرانی ۵ ساعته‌ی مرد فقط می‌گویی: «من هیچ وقت یک هم‌صحبت خوب برای مردها نبوده‌ام» و بابت گفتن همین یک جمله در طی ۵ ساعت هم چندین بار عذرخواهی می‌کنی که مبادا حرف بدی زده باشی، وقتی خیلی صادقانه می‌توانی بگویی که در زندگی‌ات هیچ مرد خوبی ندیده‌ای و می‌توانی مطمئن باشی که دروغ هم نگفته‌ای، وقتی بت همان اندک مردان زندگی‌ات یکی یکی شکسته می‌شوند، وقتی سی سال تجربه‌ی زندگی‌ات در کنار مردان کُرد تو را به این نتیجه می‌رساند که به روشنفکری اینان نمی‌توان دل بست، وقتی سیاستمداران کُرد را می‌بینی که چگونه پیش از «حل مسئله‌ی کُرد» به دنبال سهم خود از حل مسئله‌اند.
وقتی می‌بینی مردان و زنان کُرد دور و برت یکی یکی دارند پسوند فامیلی‌شان را حذف می‌کنند تا کُرد بودن‌شان مشخص نشود و کار به جایی می‌رسد که حتی برخی از آنان کل فامیلی‌شان را تغییر می‌دهند و به دنبال یک نام خانوادگی مثلاً اصیل تهرانی می‌گردند و این مسئله حتی به مردم روستایت هم سرایت پیدا می‌کند. وقتی کُرد بودن مایه‌ی حقارت می‌شود، وقتی زبان فارسی به کُردی ترجیح داده می‌شود، وقتی بیش از ۱۵۰ سال از سرزمین مادری دورت کرده‌اند و هنوز نمی‌دانی کجاست این سرزمین، وقتی آرزو می‌کنی که ای کاش وطن را بعد از سال‌ها تبعید بیابی و تکه‌ای زمین در آن ولو در حد ۲ متر برای دفن جنازه‌ات داشته باشی، وقتی ریشه‌ی چند هزار ساله‌ات را از تو گرفته‌اند و به تو ریشه‌ای کم‌تر از ۲۰۰ سال داده‌اند، وقتی سال‌هاست که همچون زنده‌یاد کاک احسان و آن دیگر عزیزان بر دار رفته و بر پای دار مانده در انتظار اجرای حکم‌شان و یا دریافت سهم‌شان به دنبال یافتن هویتی که از آن محروم شده‌ای می‌روی و غبطه می‌خوری به حال‌شان که آن‌ها حداقل وطن را دارند. وقتی دوست داری همچون آن گنجشک رها شده از قفس تنگ سال‌ها تبعید و اسارت حداقل ماهی یک بار به کرمانشاه، به ایلام، به کردستان و به لرستان بزرگ بروی تا هوای آن‌جا را به ذره ذره‌ی ششهایت راه بدهی و خیلی بلند با صدای بغضت بگویی: «آخ وطن! داخ وطن!»
وقتی که...
وقتی که تصمیم می‌گیری بایستی در برابر هر آن‌چه که بناست انسان بودن تو را از تو بگیرد، وقتی بنا می‌گذاری که حقارت را نپذیری، وقتی قد علم می‌کنی که سال‌ها حقوق تضییع شده‌ات را جار بزنی و آن را بستانی از هر آن‌کس که به زور از تو ستانده است، وقتی می‌خواهی بازستانی آن هویت به یغما رفته و چپاول شده را، وقتی که تازیانه‌های خشونت و آزار بر پیکرت فرود می‌آیند، وقتی در زیر شلاق‌های تعصب و غیرت مچاله می‌شوی، وقتی که چوب قضاوت‌های اخلاقی دیگران بر پوست تنت می‌نشیند و تو تازه می‌فهمی که چقدر تنهایی در این بیداد اعتراض، وقتی که هیچ دست یاری‌گری حتی از سوی همجنس خودت هم سراغی از تو نمی‌گیرد، وقتی امید نداری به همراهی هم‌جنسانت چه رسد به آن دیگر جنس، وقتی در ملال روزهای سخت اعتراض کسی نیست که دستانت را به گرمی بفشرد و یا حداقل با تو از سر مهر کمی ابراز هم‌دردی کند، وقتی هیچ کس نیست تا حرف حرفت را بفهمد، وقتی تمام سال‌های زندگی‌ات را جنگیده‌ای برای لحظه‌ای راحتی خیال و یا آزادی، وقتی بی‌خیال زندگی می‌شوی، وقتی می‌گریی بر گور آزادی، وقتی خسته‌ای از این همه جنگیدن، وقتی شانه‌هایت تاب تحمل این همه درافتادن را نمی‌آورد،
وقتی که...
وقتی در این میانه مردی که نه ـ چون خود نیز آن را نمی‌پسندید ـ بلکه انسانی کُرد در مسیرت قرار می‌گیرد و تو را همچون خود نه یک جنس که فقط انسان می‌بیند. از ظلم رفته بر زنان سرزمینش گله‌ها می‌کند اما خوشحال است از بیداری همین زنان، وقتی می‌بینی به سن کوچک‌تر از توست اما خیلی جلوتر از تو و حتی زمانه‌ات را می‌بیند و می‌فهمد و از این حیث بسیار بزرگ است و بزرگ هم می‌اندیشد، وقتی می‌بینی در تمام طول مدت آشنایی‌تان هیچ‌گاه به خاطر جنسیتت از سوی او تحقیر نشده‌ای، وقتی در اولین سخنان رد و بدل شده‌ی بین‌تان می‌خواهد بداند کُرد کجا هستی چون این برایش مهم‌تر است و تو از سال‌های تبعید قبیله‌ات و ژینوساید ملت کُرد برایش می‌گویی و او متأسف می‌شود از این همه ظلم رفته، وقتی خیلی دوست دارد که بداند اصالتاً از کُردهای این طرفی یا آن طرف، بنابراین با هوشمندی می‌پرسد جمله‌ی «این برای تو» را به زبان کُردی چگونه می‌گویی و تو جوابش را می‌دهی و با خوشحالی می‌گوید «پس از خودمونی». و تو می‌گویی عاشق تمام مردم کُرد هستی و برایت این طرف و آن‌طرف هم ندارد.
وقتی متعجب می‌شود از این‌که بیش از ۱۵۰ سال از سرزمین مادری دور بوده‌اید اما زبان‌تان را هنوز حفظ کرده‌اید و ناراحت می‌شود به خاطر این‌که بسیاری از مردم کرمانشاه از فارس‌ها هم فارس‌تر شده‌اند، وقتی می‌فهمد که فقط حرف زدن بلدی اما خواندن و نوشتن به زبان کُردی را بلد نیستی، یعنی یک بی‌سوادی در میان کُردها، ولی متوجه می‌شود که مشغول فراگیری هستی و حتی تلاش داری که ریشه‌ی بسیاری از لغات را پیدا کنی چون تحت تأثیر جغرافیا کم کم فراموش شده‌اند و تو هم چیز زیادی نمی‌دانی و فرهنگ باشور عباس جلیلیان را به تو معرفی می‌کند، وقتی پس از اولین مکالمه‌ی تلفنی اصرار دارد که حتماً به زبان محلی حرف بزنی و تو هم این پیشنهاد را با کمال میل قبول می‌کنی و بعد از آن دیگر عادت می‌کنید به مکالمه‌ی تلفنی با زبان کُردی و هر بار شادی را در صدایش حس می‌کنی به خاطر کُردی حرف زدنت، وقتی لینکی در اختیارت می‌گذارد برای دانلود یکی از آهنگ‌های فولکلور کُردی کرماشانی که محسن نامجو آن را بازخوانی کرده است و پیشنهاد می‌کند که از موسیقی کُردی غافل نشوی و آن را معرکه می‌داند.
وقتی می‌بینی از میان مردان کُردی که می‌شناسی تنها مردی است که فقط با یک الو گفتن ساده‌اش هم می‌توانی خیلی سریع متوجه کُرد بودنش بشوی و چقدر دوست داشتنی و شنیدنی و جذاب می‌شود این صدا برای تو، وقتی یادت می‌افتد که گفته بود سهمش را هم‌چون احسان و آن دیگر دوستش مهدی به انتظار نشسته است از تاوان «سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده است» و فکر می‌کنی چقدر زود تصمیم گرفتند که سهمش را بدهند و نگرانی از آن‌چه که بناست در این بیدادگاه‌ها سهم کاوه باشد، وقتی مدت زیادی طول نمی‌کشد فهمیدن این‌که آدم چشم و دل پاکی است و قابل اعتماد و می‌فهمی که می‌توان با او راحت بود و حتی گاهاً شوخی ساده‌ای هم کرد و مطمئنی که اصلاً در خون او نیست که به چیز بدی فکر کند، وقتی ایمان می‌آوری به این‌که او ادعای روشنفکری ندارد بلکه به معنای واقعی کلمه روشنفکر است، وقتی باورت می‌شود که اگر در حاشیه‌ی نوشته‌ای کوتاه به دنبال تقدس زدایی از بکارت است این قطعاً برای حظ جنسی و رواج فساد و فحشاء نیست بلکه از عدم مالکیت زن بر بدنش و خصوصی‌ترین حوزه‌اش و تحت مالکیت نهادهای مردسالار خانواده، اجتماع و نهاد دولت درآمدن همین شخصی‌ترین حوزه‌ی زن شکایت دارد چون می‌بینی که هیچ‌گاه این‌ها را در مکالمات خصوصی‌اش بر زبان نمی‌آورد و فقط از آن می‌نویسد و حس می‌کنی و می‌فهمی که شرم و حیای او از یک زن هم بیش‌تر است و چقدر جنس این حیای مردانه را دوست داری، وقتی باور نمی‌کنی چنین پسری از آن‌چنان پدرانی که می‌شناخته‌ای.
وقتی با تردید از خود می‌پرسی که یعنی باید باور کنم فرزند همان پدرها بناست یک شبه انقلاب به پا کند و طرحی نو در اندازد؟ آیا قرار است متفاوت از پدران جامعه‌اش به زن فکر و یا نگاه کند؟ وقتی آرزو می‌کنی که ای کاش شعار نباشد و واقعیت داشته باشد و تو در خواب نبوده باشی و همه چیز را در رویا ندیده باشی، وقتی دستش می‌اندازی و به سخره‌اش می‌گیری اما می‌بینی که همچنان صبور است و نیازی برای اثبات خودش به تو نمی‌بیند، وقتی چه بوده‌ای رنگ می‌بازد و چه هستی برایش اهمیت پیدا می‌کند، وقتی خوشحال است از نوشتنت و تلاش‌هایت بدون این‌که تو را دیده باشد، وقتی می‌بینی حرف‌هایش از جنس دردهای توست، وقتی می‌بینی اولین و تنها مردی است که به تو احساس امنیت و راحتی را داده است، وقتی می‌بینی راحتی تو را نشانه‌ی بی‌ادبی نمی‌داند و سعی دارد به تو حالی کند که دختر خوبی هستی و نیازی به این همه عذرخواهی برای کارهای نکرده‌ات نیست اما چون می‌بیند تو همین گونه هستی دیگر هیچ نمی‌گوید و تو را همان طور که هستی می‌پذیرد، وقتی می‌بینی صدای او به مردم روستایت نمی‌رسد اما چقدر گام‌های تو را در راهی که در پیش گرفته‌ای استوارتر می‌کند.
وقتی می‌بینی در این هوای بس ناجوانمردانه سرد دیگر تنها نیستی و او همچنان گرم نگه داشته است کلبه را، وقتی می‌فهمی که از اندیشه‌ی غلط پدران اجتماعش چیزی در ذهن و مخیله‌ی او رسوب نکرده است، وقتی می‌بینی شبانه روز و بی هیچ چشم داشتی در تلاش است تا حاشیه‌ی امنی برای حیات تهدید شده‌ی انسانی بسازد، وقتی می‌فهمی زن و مرد برایش مهم نیست و او تنها به دنبال احقاق حقوق انسان است، وقتی صبح را برای گزارش موارد نقض حقوق بشر در کرمانشاه، ظهر را در کردستان و عصر را در آن دیگر استان کردنشین است، وقتی می‌بینی که تنها با قلم او و نوشته‌های اوست که برای کاک احسان، شهید آسا، زینب جلالیان، فصیح یاسمنی و رنج‌های رفته بر آن دیگر عزیزان گریه می‌کنی، وقتی برای نجات جان انسانی التماس می‌کند به هر آن‌کس که امیدوار است کاری از دستش بر بیاید آن‌هم کاوه‌ای که به اعتراف خودش التماس کردن و رو انداختن اصلاً در ذاتش نیست، وقتی همه‌ی تلاشش را می‌کند تا مادر آن شهید عزیز و برادر زندانی‌اش را برای نیمروزی از خانه دور کند تا شاید قدری از دردهایش را ولو برای نیمروز فراموش کند و چقدر سرخورده می‌شود از این‌که تلاشش ثمری ندارد و این مهم اتفاق نمی‌افتد و مادر حتی لحظه‌ای از فکر فرزندانش در نمی‌آید، وقتی خیلی ساده بغض می‌کند و اشک‌هایش را صادقانه بر مزار کاک احسان، پسری که فقط عکسش را دیده می‌ریزد حتی با وجودی که مشی‌اش را قبول ندارد اما زدن افترا بر احسان را بدون در نظر گرفتن سلسله عواملی که تفکر او و مسئله‌ی کُرد را به وجود آورده، تاب نمی‌آورد.
وقتی می‌بینی گرایش و وابستگی سیاسی ندارد و در این خفقان هم به حل مسئله‌ی کُرد تنها از روش‌های دیپلماتیک می‌اندیشد، وقتی می‌بینی او واقعاً باور دارد «هیچ چیز در دنیا آن‌قدر با ارزش نیست که به خاطر آن انسانی کشته شود» و تو از خود می‌پرسی آیا او همان نسلی است که سال‌ها پیش وعده‌ی آمدنش را داده‌اند؟ نسلی که بناست خود به دنبال یافتن حقیقت باشد؟ وقتی می‌بینی او تنها نیست و در کنارش نسلی از مردان کُرد قرار گرفته‌اند که نه مثل پدرت می‌اندیشند، نه تفکر برادرت را قبول دارند و نه نگاه حقارت بار دایی‌ات را می‌پسندند و خط بطلان کشیده‌اند بر تمام پندارها و رسوم غلط اجتماعی و مهر باطل زده‌اند به پای تمام اندیشه‌های ناثواب، می‌دانی دیر آمده‌اند این مردان اما می‌بینی چه شوری به پا کرده‌اند با آمدن‌شان و تو احساس می‌کنی چقدر دوست‌شان داری، هم قلم‌شان را و هم اندیشه‌ی ناب و قشنگ‌شان را، قوت قلبی می‌شوند برای تو، دیر به روز شدن وبلاگ‌های‌شان دلتنگت می‌کند و خبر بازداشت‌شان اشکت را در می‌آورد، دلشاد می‌شوی با خوشی‌های‌شان و غم دنیا را در دل کوچکت می‌ریزند اگر کوچک‌ترین گزندی به آن‌ها رسیده باشد.
وقتی می‌بینی بعد از آن جراحی زمانی که هنوز درست به هوش نیامده‌ای و صدایت هنوز کاملاً طبیعی نشده اولین کسی است که به تو زنگ می‌زند، سراغت را می‌گیرد و حالت را می‌پرسد حتی زودتر از برادرت، وقتی در نوشته‌هایش بارها می‌خوانی که همچون کاک احسان داشتن یک خواهر از آرزوهایش بوده و دلش یک خواهر می‌خواهد و تو فکر می‌کنی آن خواهر نداشته چقدر می‌توانست خوشبخت باشد با داشتن چنین برادری، وقتی یادت می‌افتد دوبار به تهران آمد و هر بار ایمیل زد که بعد از آمدن زنگ بزنی تا با هم دیداری داشته باشید و تو هر دو بار زنگ زدی اما او شرم کرد و تو خجالت کشیدی از یادآوری و گذاشتن قرار ملاقات و همین هم باعث شد که هیچ وقت یکدیگر را نبینید.
وقتی به همه‌ی این‌ها و بسیاری چیزهای دیگر رسیدی و تمام‌شان را دانستی پس به خود حق می‌دهی که «کاوه قاسمی کرمانشاهی»، این برادر کوچک‌تر و ندیده را در زندگی‌ات چیزی شبیه معجزه بدانی و آرزوی داشتنش را داشته باشی، به خود حق می‌دهی که دریافت خبر بازداشتش برای تو دردی بسیار سنگین باشد، به خود حق می‌دهی که با دریافت خبر بازداشتش به چند جا ایمیل بزنی و هر چه دعا بلدی بکنی تا شاید مثل دفعه‌ی قبل یکی بالاخره خبر را تکذیب کند و بگوید کاوه آزاد است. اما افسوس می‌خوری از این‌که تمام ایمیل‌ها صحت خبر را تایید می‌کنند، به خود حق می‌دهی به وبلاگ دانه دانه دوستانش سر بزنی شاید آن‌ها چیز دیگری نوشته باشند، به خود حق می‌دهی که به وبلاگش سر بزنی و با دیدن آخرین پست‌هایش بی‌هیچ خجالتی در کافی‌نت زار بزنی و گریه کنی، اشک جلوی چشم‌هایت را بگیرد و چند بار به اشتباه و به جای کوچک کردن صفحه، کل آن را ببندی و ارتباطت با دوستان روی خطت قطع شود.
به خود حق می‌دهی وقتی تلفنی از آقای قوامی می‌خواهی صحت خبر را تایید کند، صدایت بغض داشته باشد و ایشان حتی کمی از صدای گریه‌ات را هم شنیده باشند و توقع داشته باشی که آقای قوامی هم تعجب نکند از بغضت و از شنیدن شاید صدای گریه‌ات، به خود حق می‌دهی حتی اطمینان دادن آقای قوامی به پی‌گیری پرونده‌اش و برخورد مناسب مأمورها هنگام بازداشتش باعث راحتی خیالت نشود چون به هر حال او در بازداشت است و این روزها بسیار بد شنیده‌ای از بازداشت کنندگان و افعال‌شان، به خود حق می‌دهی که زندان را حق چنین انسانی و دستبند را شایسته‌ی دست همچون اویی ندانی، به خود حق می‌دهی که تا آمدن به خانه و تا ۶ صبح که پای کامپیوتر می‌نشینی تا این مطلب را بنویسی فقط یک آرزو داشته باشی که او را اذیت نکنند و زودتر آزاد شود تا قلمش بر زمین نماند و امید کسانی که بر او و قلم و اندیشه‌اش چشم دوخته اند ناامید نشود. به خود حق می‌دهی که عهد کنی اگر آزاد شود این دفعه با او خیلی مهربان باشی و دیگر نه اذیتش کنی، نه سر به سرش بگذاری، نه دستش بیندازی و نه توی ذوقش بزنی هر چند مطمئن نیستی که آیا با او این گونه بوده‌ای یا نه.
به خود حق می‌دهی که بر مادرش درود بفرستی و حرف آخر را خطاب به او بگویی: «تولد پسر نمی‌تواند موجب فخر باشد همان طور که زائیده شدن هیچ دختری هم نباید مایه‌ی ننگ باشد، اما بانوی محترم کُرد! تو حتماً بر خود ببال برای زائیدن چنین پسری که بسیاری مادران و خواهران آرزوی داشتنش را دارند».