آسیه امینی: برای کاوه عزیز خیلی نگرانم. داشتم فکر میکردم احتمالاً کاوه زندانبان و بازجویش را هم خجالتزده میکند با آن همه ادب و احترام و مراعات کردن انسان.پریشب دوست کُردی از اربیل عراق آمد روی خط مسنجرم. او را پیش از جنگ عراق در اربیل کردستان دیده بودم. آن زمان او مترجم یک گروه فرانسوی بود که برای خبررسانی به عراق آمده بودند. من هم از روزنامه اعتماد رفته بودم. این خبرنگار کُرد در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده بود. چند باری که با هم حرف زدیم، به شدت از ایران و ایرانیها گله میکرد. اگرچه در بن حرفهایش میدیدم که نوک انتقادهایش علیه حکومت ایران است به خاطر بیتوجهی به وضعیت پناهندگان. اما دلیلی هم برای توجیه او نداشتم چون او از تجربههایش میگفت و من از آن تجربهها دور بودم.
اما با یک نظرش همان زمان هم به شدت مخالف بودم و چندین بار هم در این مورد بحث کردیم. او موافق حمله آمریکا به عراق بود و تنها راه رهایی از دولت صدام به ویژه برای کُردهای همیشه تحت ستم را حمله آمریکا به عراق میدانست و من به شدت مخالف این نظر بودم و میگفتم دموکراسی چیزی نیست که کسی به شما پیشکش کند! در این بده بستان سیاسی حتماً چیز مهمتری از شما به یغما خواهد رفت.
یک سال و اندی بعد در تحریریه روزنامه نشسته بودم که او را آنلاین دیدم. همانجا خوش و بشی کردیم و از وضعیت پرسیدم که آیا حالا از نبود صدام و تغییر رژیم عراق به کمک آمریکا راضی است یا نه. گفت نه! تو درست میگفتی اوضاع ما بهتر نشد که بدتر هم شد.
حالا باز بعد از چند سال، با او همکلام شده بودم. همین پریشب را میگویم. اما تغییر کلام او این بار متوجه چیز دیگری بود. خیلی هیجان زده بود. میگفت یادت نرود من در ایران به دنیا آمدهام و همیشه خودم را یک ایرانی میدانم. این روزها هر جا هم میروم با افتخار میگویم من ایرانیام. خبرهای ایران را پی در پی دنبال میکنم و آنقدر ذوق زدهام که فقط میخواهم یک بار دیگر به ایران برگردم.
حالا چرا اینها را مینویسم؟ برای اینکه دلیل این افتخارها را میدانم. برای اینکه میخواهم از جوانهای کُردی مثل کاوه کرمانشاهی که الان دارد در زندان به سوالهایی بیربط نسبت به همه آنچه در زندگیاش انجام داده پاسخ میدهد، بنویسم. جوانهایی که در انتظار ظهور دموکراسی از آسمان آمریکا یا هر کشور دیگری نبودهاند. جوانهایی که برای اقوام ناراضی از تبعیض، الگوی دگرخواهیاند. جوانهایی که به زندگیشان، به کشورشان، به مردمشان، شأن دادهاند و حق دارند بقیه، که به امثال کاوه احساس افتخار کنند. مگر ما نمیکنیم؟ در همین دو روز گذشته هر که را میشناختم یا مطلبی از کاوه نوشته است یا عکسی از او در گوشه کادری نهاده یا به شعری و آهی و شعاری، از او یاد کرده است.
کاوه نه اسلحه به دست داشت و نه باوری به اسلحه در دست داشتن. او فقط از مرگ دوری میکرد. همین. تمام جرم کاوه این است که همه همتش را برای زندگی به کار برده است. اگر این جرم است، او مجرمی خطرناک است. اما همه ما، دوستان، همفکران و همکاران کاوه، نه فقط جرم او را میستاییم، که او را به خاطر منش و رفتار بزرگوارانهاش مایه فخر خود میدانیم.
کاش بازجوی کاوه این را بداند؛ پسری که روبهرویش نشسته است، پشتگرم به مردمی است که او همه جوانیاش را برای سربلندی آنها هزینه کرده است. کاش بازجویش بداند با حس افتخار یک ملت نمیشود به آسانی بازی کرد. به عاقبت کاوهها اگر نمیاندیشد در فکر عاقبت کار خودش باشد.