۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

برای کاوه که دغدغه‌اش انسان بود

شفق رحمانی: کاوه؛ لحظه لحظه خاطرات با تو سرشار از دقایق دغدغه‌هایی است از حس بخشیدن امید به انسان‌ها.
سرشار است از حس انسانی مطمئن ایستاده، برای تغییر در باورهای غلط  اکنون و ساخت چشم‌اندازی روشن از فردا در اندیشه سرد امروز.
مرور خاطرات با تو به خاطرم می‌آورد که تو چراغ به دست به جنگ هر آن‌چه سیاهی است می‌رفتی، تا جهان این‌گونه بی‌رنگ و غم‌انگیز نماند.
از روشنی بخشیدن به سیاهی‌هایی که در دل تاریک تاریخ نشسته که درسی باشد برای امروز، تا دل گرفته کودکانی که پرورانده می‌شوند بی‌سرپرست و بدسرپرست در پرورشگاه، تا دل مادران و پدران سالمند تکیده در خانه سالمندان.
کاوه تو بخشنده‌ای، بخشنده جانی به هر آن‌چه بی‌جان و بی‌رمق مانده بی‌دل و ناامید.
کاوه کجایی؟ همه بی‌قرار تواند غریبانه سراغت را می‌گیرند.
کاوه با این همه روشنی و آفتاب در وجودت کجا مانده‌ای این‌گونه ساکت و بی‌قرار؟
کاوه می‌دانم که تو در خود به خود کاوشی چون کاوه‌ای
اما بیا، به هزار دلیل بیا.
کاوه می‌دانی کلام از نگاه تو شکل می‌گیرد برای مادرت؟
بیا کاوه.
"آسمان بالای خانه بادها را تکرار می‌کند
و
باغچه از بهاری دیگر آبستن است".
و می‌دانم
تو،
"اکنون می‌خواهی آفتاب پیراهنت باشد
می‌خواهی بگذارند که بر زمین  خود بایستی
می‌خواهی بگذارند
سرزمینت را زیر پای خود احساس کنی
و صدای رویش خود را بشنوی.
نه در سکوتی پر درد، نه در فریادی ممتد
که در بهاری پر جویبار و پر آفتاب.
با این همه، با قلب‌های مجروح‌مان،
دیوار یک امید کافی است.
با وجود این باز
در هر نبرد
تکیه به دیوار می‌کنیم
برای آغازی نو."
کاوه همه ما می‌دانیم دل تو کبوتر آشتی است در خون تپیده بر بام تلخ، با این همه، چه بالا چه بلند پرواز می‌کنی.