۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آه اگر آزادی به نام تو فریبم دهد


شهاب الدین شیخی: سلام کاوه! خوبی پسر جان. می‌دانم سوال بی‌خودی است. اما خوب ما مریض همین کارهای بی‌خودی هستیم. نیستیم؟ کاوه گیان بیش از یک فصل گذشت و تو هنوز به قول‌ات عمل نکرده‌ای. نه مگر قرار نبود غروب راه بیافتی تهران و فردای‌اش با هم باشیم. نه این‌ها هرگز نمی‌گذارند ما به هیچ کدام از قرارهای انسانی‌مان عمل کنیم. اصلاً آن‌ها قرارشان در بی‌قرار گذاشتن ما قرار می‌گیرد. ما بی‌قراران نام و یاد انسان.
کاوه عزیزم. نام‌ات را وقتی شنیدم به قاعده‌ی تداعی معانی و به قاعده‌ی پیش داوری‌های فرهنگی در مورد کرماشانی بودنت. فکر می‌کردم «کاوه  کرمانشاهی» باید حتماً قدی داشته باشد رشید و عرض شانه‌ای پهناور و یلی باشد در کرمانشاه. بزرگ مردی از تبار کوردان کرمانشاه و به به قول خودت که به شوخی می‌گفتی از دیار «کرمانشاهات».
اما من نام‌ات را نه در خبرهای قوی‌ترین مردان ایران شنیده بودم و نه در مسابقات کشتی و بکس. من نام‌ات به خاطر فعالیت‌ات در کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، شنیده بودم. بچه‌ها به من گفته بودند که با بچه‌های کمپین کرمانشاه کار می‌کنی. اما ندیده بودمت. روزگار گذشت و نمی‌دیدمت. نام‌ات در همکاری‌ات با «سازمان حقوق بشر کوردستان» هم می‌شنیدم.
روزگار باز هم می‌گذشت و در طول این مدت ما از طریق ایمیل و وبلاگ و تلفن با هم دوست نادیده بودیم. تا روزی که برنامه‌ی بزرگداشت آقای کبودوند در سازمان ادوار برگزار می‌شد. برنامه‌ی خوبی بود خانم عبادی و دکتر جلالی زاده و دکتر توفیقی و عبدالله مومنی عزیز و دیگر دوستان حضور داشتند. جوانی لاغر اندام و سر به زیر انداخته مجری برنامه بود داشت از فعالیت‌های سازمان حقوق بشر کوردستان و زندگی آقای کبودوند می‌گفت. چهره‌ی جوان برایم آشنا بود اما نمی‌دانم چرا به خاطرش نمی‌آوردم. برنامه تمام شد و شک برم داشت که ای بابا این که همان کاوه است. بعد از برنامه با اجلال و منصور و غیره ایستاده بودیم و با همدیگر آشنا شدیم. تو گفتی هیچ نویسنده‌ای شبیه عکس‌های‌اش نیست آقای شیخی وگرنه من شما را می‌شناختم.
روزگار گذشت و من تو بیش‌تر و بهتر و فروان‌تر در مورد کار کمپین و فعالیت برای زندانیان سیاسی کورد و به ویژه زندانیان محکوم به اعدام کار می‌کردیم و اعتراف می‌کنم که تو بار بیش‌تری را به دوش می‌کشیدی و بیش‌تر کار می‌کردی. بیش‌تر می‌نوشتی و بیش‌تر پی‌گیری عملی می‌کردی. یادت هست داستان احسان را؟ خوب یادت هست و همه یادشان هست و گزارش 48 ساعته را هم نوشتی و چه زیبا و چه تلخ نوشتی. این چه سرنوشتی است که من و تو داریم کاوه گیان که زیبایی‌های زندگی‌مان تلخی‌هایی‌ست که تنها هنرمان این است که زیبا روایت‌شان می‌کنیم. نمی‌شود زیبایی‌های‌مان کمی شاد هم باشد. یادت هست چقدر برای گرفتن وکیل برای زینب و  برای دیگر زندانیان بی وکیل تلاش کردیم.  نه بگذار کمی از شادی هم بگویم. یادت هست که قاه قاه  به مجری آن تلویزیونی که با تو به عنوان فعال حقوق زنان مصاحبه  می‌کردند و بعد می‌گفتند درود به "شرف" و "غیرت" و "جوانمردی" و "پهلوانی" شما کوردها و کرمانشاهی‌ها!! و ما می‌خندیدم و می‌گفتیم آخه داداش من این ادبیات که کلاً نابرابری خواه و مردسالار و زن ستیز و... است.
یادت هست شانه به شانه‌ی هم در عروسی گلاله و بلال می‌رقصیدیم. یادت هست به یاد "فرزاد" شاباش می‌فرستادیم و طنین نامش را در تالار عروسی به ترنم رقص دختران می‌سپردیم. یادت هست در عروسی ژینا  شانه به شانه می‌رقصیدیم و جای روناک و هانا را خالی می‌کردیم و به یاد آن‌ها برای کمپین یک میلیون امضا شاباش می‌دادیم. یادت هست سر به سر بهاره می‌گذاشتیم؟! یادت هست رفیق... بخند... این‌ها را می‌نویسم تا بازجویانت بدانند که کل فعالیت جاسوسی ما در محافل خصوصی‌مان چه بوده. بخند کاوه بخند باز هم به آن بازجویانت که فعالیت حقوق بشری را  به «سازمان مجاهدین خلق» نسبت می‌دهند.
راستی کاوه تو که پسر باهوشی هستی. جدی جدی!  یک بار در بازجویی‌هایت از آن‌ها نپرسیدی که خوب اگر وکیل گرفتن برای زندانی و دفاع از انسان‌های بی پناه و خبر بازداشت و اعدام منتشر کردن و جلوگیری از اعدام و کشتار انسان و درخواست برای برابری حقوق ملت‌ها و زنان و مردان و... این ها... همه‌اش توسط سازمان مجاهدین خلق انجام می‌گیرد؟ به راستی این سازمان تا این حد سازمان مقدسی است؟ به راستی تمامی فعالیت‌ها حقوق بشری در ایران چه توسط بچه‌های کمیته و چه توسط  سازمان حقوق بشر کوردستان و چه دیگر نهادها، همه‌اش زیر سر چنین سازمانی است. اگر این سازمان تا این حد آرمان‌های انسانی دارد راستی چرا مخالف ماست یا چرا سازمان منفوری است از دید شما و خیلی‌های دیگر؟ 
کاوه گیان. مرور این خاطرات تنها برای آن است بگویم تو از نامت  هم بزرگ‌تر بودی. برای این است که بگویم اعتراف می‌کنم که بارها  برابری خواهی و نگاه یکسان نگر و انسان باور را در حرف‌های تو یاد گرفته‌ام و به خودم تذکر داده‌ام که از کاوه یاد بگیر. آری برادرم!  بزرگی تو در نامت نیست که تداعی پهلوانان است، بزرگی نامت در این است که هر آن‌چه می‌نویسی و انجام می‌دهی به باور مقدس انسان است و بس. بیا کاوه... بیا یک بار دیگر شانه به شانه‌ام برقص... با من برقص کاوه... با من برقص...
حالا برادر تنهایم در آن کنج اتاق‌های بی پنجره‌ی پر از سوال‌های نامعلوم. حالا برادر نازنین چشم به اشک و دست به کیبورد و قلم برای گزراش اندوه نوشتن از نقض حقوق بشر، نبودی تا ببینی این بار حتا فرصت نداشتیم که یکی مثل تو تا دم در زندان سنندج برود و از وضعیت صحت وسقم اعدام احسان برای من تلفنی خبر بفرستد و من گزارش کنم. فرصت ندادند کاوه شبی را که به امید این که اولین کسی باشم خبر آزادیت را گزارش کنم بیدار ماندم تا به صبح، و صبح خبر اعدام شیرین و فرزاد و فرهاد و... منتشر شد. نبودی که شیرین در نامه‌ی دومش از این‌که فارسی را زیر شکنجه‌ی بازجویان و در زندان یاد گرفته با هم گریه کنیم. نبودی که چه قدر تنها بودم کاوه. گاهی دلی بزرگ چون دل تو یک دنیا صبوری است برای درد دل  کردن.
حالا برادر تنهایم این دومین بار است که وعده‌ی آزادی تو را می‌شنویم. آه کاوه! آه آگر آزادی فردا کوچک‌ترین سرودش را حتا با وثیقه برای من بخواند... و تو از گلوی این سرود کوچک، یک بار دیگر برای دست‌های مادرت آوازی کوردی بخوانی...  آه اگر آزادی فردا تنها برای لحظه‌ای کوتاه یک بار دیگر فریبم بدهد... من سرمست از این فریب و این آزادی وثیقه‌ای رقص‌ها خواهم کرد به یاد  نام بزرگت کاوه... آه اگر آزادی... آه اگر آزادی...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

برای فرزاد، حبیب، کاوه، علی، فرهاد و زندانیانی که‌ دشمن تاریکیند


تورج اسپری: زمانی که‌ فریاد کشیدید علیه‌ سنگ و سیمان، غل و زنجیر، سیاهی آسمان سرزمینتان را پوشاند، دستبند دستان شما را لسید و امروز هم شلاق تن شما را لیس میزند.
شما در دل سیاهی چراغی افروختید، برای پیدا کردن راهی به‌ سوی شاد زیستن بشریت و آزادگی انسانیت. چراغ در میان پرچینی از دشنه‌ سوسو میزند.
صدها سلام بر شما، هزاران درود بر شما که‌ خود روغن چراغ آزادی و آزادگی هستید، تا در مقابل گردباد ظلم و ستم... روشن بماند.
شاید کسی از کسالت و یا بیخوابی شما بپرسد؟ من میدانم شماها همانطور که‌ چراغی برای آزادی و آزادگی بر سیاهی شب آویختید، در دل تاریکی سلول انفرادی، همانند شمع تا صبح روشنید و صبحگاهان استعداد روشن شدن دوباره‌ در شما جان میگیرد. شما شب زنده‌داران محافل عشق از بیخوابی باکی ندارید، شما عقابان، به دنبال کوه‌ها، متواری گشته‌اید، کسالت یعنی چه‌؟
بیگمان شماها الگوی استقامت خواهید بود، برای بچه‌های روستای بالا و پائین. چرا؟ چون، شما همانند دریا عریان بودید و همانند رودخانه‌ خروشان. شما با خوب، خوب بودید و با بد هم خوب برخورد میکردید. شما برای پدر و مادر، همیشه‌ عزیز دردانه‌ هستید. چرا؟ چون صفا و صمیمیت بچگی در شما نمایان است.
زمانی نوشته‌ای از شما به دستمان میرسد، گرمی صدا و پایداری شما را احساس میکنیم و در دل کاغذ، تبسم، امید و جاودانگی نمایان میشود.
آنان که‌ دوستی با گل را جرم بزرگی میدانند و عشق به‌ خاک را خیانت، چشم دیدن آشیانه‌ پرنده‌ آسای شما را نداشتند. آشیانه‌ای ساده‌ و محقر، بدون استبداد و زورگوئی، که‌ محبت و یگانگی را استحکام بخشیده‌ و درس راستی و دوستی به‌ بچه‌های روستا میآموخت.
آری، انسانهای که‌ تنها نقاب انسانیت بر صورت داشتند و به‌ ریسمان خدائی چنگ زده‌ بودند، آنچه‌ که‌ در ذهن شما بود، در دسترس آنها نبود، و از پر و بال بچه‌هایتان ترسیدند و به‌ جرم بلند پروازی شما را صید کردند و حکم محاربه‌...
آنان میخواهند ستاره‌ها را کور کنند و برای استقبال کردن از تاریکی، خورشید را کور کنند. آنان میخواهند کوه‌های زاگروس و قندیل، دالاهو و شاهو را به‌ میل و سماجت خود از جا بر کنند و سرنوشت طبیعت را تغیر دهند و جریان باد را عوض کنند.
اما شما از باد نهراسیدید و با سبدی از گل چنور در مقابل نسیم گذر کردید و در دل شبها مثل مهتاب بر کوه‌های سرکش کردستان تابیدید.
یاران مهربان، بیگمان، شماها در آنجا، در اعماق تاریکی، سپیده‌ دم آزادی را مینگرید و آذرخش فکر خود را زین خواهید کرد و به‌ دل دشت خواهید تاخت.
اما زندانبانان شما در مقابل روشنی در اعماق وحشتناک خیال گذشته‌ و حال، سرنوشت نامساعد خود را مینگرند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

برای زبان خاموش کاوه کرمانشاهی


جلال رحمانی: آن‎که میگوید، هیچ نمیگوید، آنکه نمیتواند بگويد، همه چیز را میگوید. «كاوه» با ناگفتههایش و با نتوانستن در گفتن، فاجعههای بیانناپذیر را بیان میکند. كاوه «زبان زنده و خاموش» است؛ زبان زبانها و کلامی که در آن هنوز میان «زبان» و «حقیقت» مغاک تیره و تار واژگان وجود ندارد. به سخنی دیگر كاوه را میتوان زبان ناب و خدشه ناپذیری دانست که در آن زبان اشاره به عین نیست، خود عین است. اکنون كاوه «گنگ» و «بیزبان» است؛ تجسم عینی ترومای روزهای فاجعهبار، خاطره زنده و راز سر به مهری که رمزگشایی رازهای نهفتهی او هم سنت «سکوت اجباری» و هم وارثان آنرا که زبان گنگ و خاموش و در عین حال رادیکال كاوه را نمیفهمند، تهدید میکند و یوتوپیای دستیابی آنها به جهان نابرابر، انحصاری، تک‌رنگ و تکصدا را از بنیاد ویران میسازد. زبان خاموش او «نمایه تاریخی تصویر سکوت» و در واقع مادیترین بیان انسانی است که از حاشیهها و پیاده روهای «خیابان یکطرفه تاریخ» به گوش میرسد. قلب پردرد، نگاه مضطرب و کنجکاو او، هر یک کلام زنده است که از چهرهی «سکوت عظیم» و خوفناکی که بر تمامی حقایقهای تاریخی سایه افکنده، پرده بر میگیرد.
كاوه «کلیم الله کردستان» است؛ کلیم اللهی که نه با زبان، بلکه با سکوت خودش را در خدا همرسانی میکند. او «کلام کلامها» و «زبان زبانها» است. خدا در آن شبهای فاجعهبار کلامی نگفت، «کلام» را آفرید، آن کلام «كاوه» بود: سکوت مدام و کلام خاموش. «خدا گفت و چنین شد.» او زبان وجود است و اکنون با بیزبانی و در واقع «مرگ زبان» خویش، «غیبت کلام الهی» را در ظلمت​​ شهرِ  بیان میکند. كاوه کسی است که زبانش به «شهادت» رسیده است. تاریخ ما شب خوفناک و دهشتباری است، در آن شب چیزهای زیادی، از جمله «زبان كاوه »گم شد. زبان خاموش كاوه نفسم را میگیرد. احساس خفقان و دلتنگی به من دست میدهد. باید چیزی بگویم، اما نمیتوانم. باید چیزی بگوید، اما نمیتواند. دلم میخواهد به دنیای خاموش او سفر کنم و در دشت پهناور قلب ساکت او راز و رمز فاجعهها را دریابم، دلم میخواهد بفهمم در پشت این زبان خاموش چه رازهایی پنهاناند و در آن آتشِ زیر خاکستر چه شور و غوغایی برپاست. اساساً آیا امکان دارد رنج انسانی را که فقط با «زبان خلاق الهی» قابل بیان است، به زبان عصر هبوط ترجمه کنیم؟ هرگز! ايران، بیکلام است، تنها کلام ايران ویرانههای روی هم تلنبار شدهای هستند، که هر چند ما پیوسته میبینیم آنها را، اما در آینه چشمان كاوه هر کدام یکه و بیفروغ، میدرخشند. اگر از آوای غمانگیز مادرش، صدای جانگداز «افلا تعقلون» به گوش میرسد، در سکوت سرشار از پرسش و رازوار «كاوه» آیه  «افلا تبصرون» به مثابهی صدای اخلاقی و فلسفی در وضعیت فاجعهبار، طنین انداز است. اگر مادر كاوه، این تیمار غم همه چیز را به تفکر و تعقل حواله میدهد، كاوه ما را به بدیهیترین دریافت انسانی، یعنی «دیدن» فرا میخواند. هر یکی دیگری را تکمیل میکنند، اولی نمیتواند از یاد برد، دومی اما هر چند نمیتواند سخن بگوید، ولی در شهری که اکثر ساکنان آن را «اولیئک کاالانعام بل هم اضل» تشکیل میدهند، میشنود، میفهمد و مینگرد.
اساساً این «کلام خاموش» را چگونه میتوان تأویل و تفسیر کرد؟ پاسخ دادن به این پرسش اگر نگوییم، ناممکن بهیقین دشوار خواهد بود. كاوه «تصویر دیالکتیک در حال سکون» و در واقع یکی از پیچیدهترین معماهای بیپاسخ تاریخ، و مسئلهی اخلاقی ـ سیاسی غیر قابل حل است که با مسائلی بزرگتر پیوند میخورد. اگر بتوانیم برای این پرسش که چرا «زبان سرخ بیش از صدها سال فاجعه» به «سکوت سیاه» بدل شد، پاسخی پیدا کنیم، «سکوت» كاوه را که حلقهای از زنجیره​​ی سکوت بیپایان تاریخ سربهسر ستم و فاجعه به شمار میآید، نیز میتوانیم تفسیر و تاویل نماییم. كاوه، نماد مادی خاطرات سکوت، «زبان خاموش» و مخفیرخدادهای خوفناک و «تصویر راستین» صحنههایی است که هرگز در آینه تاریخ رسمی بازتاب نیافتند. كاوه، تندیس سکوت است. مادامی که این سکوت پایان نیابد، كاوه سخن نخواهد گفت و به مثابه «تندیس سکوت»، همچنان تصویر ماتریالیستی سکوت تاریخی و تاریخ سکوت، خواهد ماند. این سکوت، از آنرو که استثنای بر سازنده گفتار تاریخی است و بازنمایی پیوستهی تاریخی را مسئلهدار میسازد، نمیتواند در متن پیوستار تاریخ جای بگیرد و به «کلامتاریخی» بدل شود. سکوت او، از بیکلامی کلام حکایت دارد؛ یعنی دیگر سخن گفتن بیمعناست و کلام رسالتاش را که همانا بازگویی حقایق و رنجستمدیدگان است، نمیتواند انجام دهد. به سخنی دیگر، از یک ‌سو، كاوه به‌ میانجی زبان سکوت، و بدین‌ سان، از طریق منتفی‌ کردن یاوه‌گویی، در واقع، از خیانت به حقیقت از دست ‌رفته‌ی زبان پرهیز می‌کند؛ و با این وفاداری‌اش، امکان خوانده ‌شدن و مرئی ‌ساختن ماهیت فاجعه را همچنان «باز» و در دسترس باقی نگه می‌دارد، آن هم در بطن وضعیت پرهیاهویی که بی‌وقفه، هول ‌انگیز و با اراده‌ی معطوف به فراموشی در حال توسعه است. از سوی دیگر، كاوه حامل و بارکش «معنا» نیست، بلکه این تاریخ و زبان است که حامل كاوه است. كاوه خود معنا است، نه حامل معنا. او دیگر حامل کلام نیست، بلکه این کلمه و کلام است که حامل اوست. به همین لحاظ، هر معنا و کلامی در كاوه به پایان خود می‌رسد.
وجود بیزبان او «زبان برتر» است. در واقع میتوان او را «مقیاس کوچک شده» تاریخی دانست که تمامی نیرویها و «علایق تاریخی» را در خود دارد. اساساً حضور او به مثابهی «سکوت»، حضوری رادیکال است و زنجیره کلام را از هم میگسلد. او نقد تام و تمام «زبان» و «تاریخ» است؛ تصویر لحظه سکوت  فاجعه که با خاموشی​​ خویش، «بیزبانی زبان» و «بیتاریخی تاریخ» را وانمایی میکند. برخلاف روشنفکران و رهبران سیاسی و مذهبی که میخواهند مسئلهی فقدان عدالت در ايران را از راه «همدلی» حل نموده و محافظهکاری و سرسپردگیشان را در قبای شیک رفتار معقول و خردمندانه میآرایند، خاموشی اجباری زبان كاوه را میتوان نوعی مداخله انقلابی در زبان و تاریخ محافظهکار و به سخن دقیقتر «مجادله با همدلی» دانست. همانگونه که کلام نمیتواند از عهده رسالت کلامیاش برآید، «همدلی» در شهر «ناهمدلان» نیز چیزی جز خوشآمدگویی به فاجعههای دهشتناک و مصیبتهای تاریخی، نخواهد بود. کاش میتوانستم کلامی بر لب خاموش كاوه باشم تا زخمهای ناگفتهی او را بیان کنم، اما سکوت این «کلام خاموش» همواره آنسوتر از دریافت ما قرار دارد و در حصارِ تنگ زبان رایج نمیگنجد. او میراثدار «رنجِ عظیم است». رنجی که در زبان خلاصه شود و به گفت آید، رنج نیست، رنج او را نمیتوان در کلام خلاصه کرد. او خود «کلام مبین» است و کلام کلامها.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

از کاوه تا کاوه


کامران تکوک: هنگامی که ضحاک در نشست فرمایشی خود با بزرگان و درباریان ایران با حضور یک‌باره و غیرمنتظره کاوه و اعتراض شدید او مواجه می‌شود، رفتاری ملایم و دیگرگونه از خود نشان می‌دهد. رفتار آرام ضحاک اطرافیانش را به شگفتی وا می‌دارد، تا آن‌جا که از او می‌پرسند چگونه به آهنگر مرد گستاخی چون کاوه اجازه بیرون رفتن از قصر را داد و به جلادان همیشه آماده به خونریزی‌اش دستور نداد تا او را بکشند. پاسخی که ضحاک به اطرافیانش می‌دهد در خور تعمق و تأمل است.
او می‌گوید هنگامی که کاوه وارد سرسرای کاخ من شد، گویی که بین من و او کوهی از آهن کشیده شد و حضور او هول و هراسی در دلم افکند. ضحاکی که هفت کشور به پادشاهی او راست و خویش را خداوندگار روی زمین می‌پندارد با فریاد مخالفت آهنگر مردی آزاده این چنین دچار ترس می‌شود تا جایی که برای توجیه ترس خود دست به دامان وهم و پندار می‌گردد و سبب ترسش از کاوه را سر برآوردن کوهی از آهن در برابر خود و کاوه می‌داند و در پاسخ پرسندگان، دلیل برخورد نکردن با کاوه را وجود چنین دیوار مهیبی بیان می‌کند که موجب ایجاد ترسی در دل او شده است. به راستی ضحاک سیه‌روی از چه روی می‌باید از یک صدای مخالف تا بدین پایه بهراسد؟ و به راستی چرا خدایگان پوشالی قدرت در همیشه تاریخ تا بدین حد از همه چیز و همه کس و حتا از سایه‌ی خویش نیز هراسانند؟
از دیدگاه نمادین البته رستن این دیواره‌ی آهنین را می‌توان بسیار توصیف زیبا و به جایی دانست. ضحاکی که جز مدح و ثنا و تملق و چاپلوسی از اطرافیان خویش در کاخ سلطنتی‌اش نشنیده است، با اولین صدای مخالفتی که می‌شنود چهره‌ی قدرت پوشالی مطلقه‌اش را مخدوش می‌بیند و از نظر روانی به هم می‌ریزد. او تنها از کاوه می‌خواهد که محضری را که از پیش به منظور گواهی دادن بر نیکی و راستی ضحاک آماده کرده‌اند امضا کند و برود و صد البته می‌دانیم که کاوه این کار را نمی‌کند و می‌گوید: «نباشم بدین محضر اندر گوا» و آن را به زیر پا می‌اندازد و می‌رود. به راستی که  تمامی دیکتاتورها و خونریزان تاریخ چه تلاش عبثی برای موجه جلوه دادن چهره‌ی کریه خود به خرج  می‌دهند.
اما کاوه چه تفاوت‌هایی با اطرافیانش دارد که می‌تواند ضحاک سفاک را دچار هراس کند؟ کاوه را به واقع می‌توان وجدان بیدار و روح نمادین آگاهی زمانه‌اش دانست. زمانه‌ای که همگان از ظلم و ستمی که بر مردم رنجدیده و آزادگان می‌رود آگاه هستند اما دم بر نمی‌آورند و خود را به خواب می‌زنند. تا این‌که کاوه‌ای پیدا می‌شود و آن‌ها را از خواب خود خواسته‌ی غفلت سرشت‌شان بیدار می‌کند.
پایان کار کاوه و سرانجام داستان ضحاک ماردوش را هر ایرانی که اندک آشنایی با نامه‌ی باستانی ایران زمین داشته باشد به خوبی می‌داند. (و صد البته پایان کار تمامی ضحاکان روزگار را)، منظور من از بیان مختصری از این داستان یادی از دوست در بندم کاوه قاسمی بود.
کاوه قاسمی را چند سالی می‌شود که می‌شناسم. سال‌ها پیش، کاوه با تعدادی از دوستانش انجمنی به نام «ژیار» بنا نهادند. آن‌ها بیش‌تر کارهای فرهنگی و اجتماعی انجام می‌دادند، اما با روی کار آمدن دولت نهم انجمن آن‌ها را بستند. کاوه هنگامی که در انجمن ژیار بود وارد کمپین یک ملیون امضا شد و برای رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان امضا جمع می‌کرد و فعالیت‌های حقوق بشری هم داشت، کاری که چندان به مذاق حضرات خوش نمی‌آمد. تا این‌که حدود دو ماه و نیم پیش او را پس از چند ساعت زیر و بالا کردن و جستجوی منزل‌شان دستگیر کردند و پس از دو ماه که از دستگیری کاوه می‌گذشت، شنیدیم که زیر فشار است تا اتهام جاسوسی را قبول کند!
راستش شنیدن این خبر بر خود من بسیار گران آمد زیرا ناجوان‌مردی هم باید حد و مرزی داشته باشد، و برای این‌که صدای حقی را به سکوت باطلی تبدیل کرد نمی‌باید به هر دستاویزی دست یازید. بد نیست نگاهی از نمای نزدیک‌تر به زندگی و راه و رفتار کاوه بیندازم تا ببینم چرا او را خاموش می‌خواهند. هیچ‌گاه کوشش‌های کاوه برای جلوگیری از اعدام نابجا و غیرمنصفانه‌ی احسان فتاحیان را فراموش نمی‌کنم. باور کنید کاوه راه بین کرمانشاه و سنندج را به قول مشهور صاف کرد تا از کشته شدن انسان بی‌گناهی جلوگیری کند. ناگفته نگذارم که این آمد و شدها هم اغلب با مینی‌بوس و ماشین‌های کرایه بود. چون کاوه فعال حقوق بشر است و همراه والدین‌اش در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کند و امکان این را ندارد که اتومبیل شخصی داشته باشد.
به هر ترتیب تلاش کاوه برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان راه به جایی نبرد. اما راستش را بخواهید برای من درس بزرگی بود و باعث شد که اندکی به خودم بیایم و به ارزیابی مجدد باورهای خویش بپردازم و از خودم بپرسم آیا من نیز در برابر کشته شدن یک انسان بی گناه مسئول نیستم؟
شاید گریزی که در ابتدای این نوشتار به داستان کاوه‌ی آهنگر زدم نیز به همین سبب بود که نشان دهم وجدان‌های بیدار روزگار چه حساسیت و مسئولیت شناسی نسبت به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، دارند.
روزی که برای فاتحه‌ی احسان فتاحیان راهی منزل آن‌ها شدیم سر کوچه‌شان دقایقی ایستادیم تا آن‌هایی که قرار بود به فاتحه بیایند جمع شوند و همه با هم داخل برویم. (این نکته را هم بگویم که متولیان امر، فاتحه‌ی مسجد احسان را لغو کردند و خانواده‌ی او مجبور شدند مجلس یادبود را در خانه‌ی شخصی خودشان بگیرند و به واقع بانوان داخل خانه نشسته بودند و آقایان توی کوچه مقابل درب منزل روی صندلی‌ها)، حدوداً بیست نفری می‌شدیم منجمله خانواده زنده‌یاد کیانوش آسا و خانواده‌ی فرزاد کمانگر دیگر زندانی هم‌بند و هم‌سرنوشت احسان فتاحیان.
همان طور که با تاج گل به سمت درب منزل خانواده‌ی فتاحیان می‌رفتیم من احوال کاوه را زیر نظر داشتم چون می‌دانستم خیلی پی‌گیر ابطال حکم اعدام احسان بوده است. هنگامی که کاوه مقابل برادر احسان رسید گریه‌ی از ته دلی سر داد که راستش را بخواهید بسیار مرا غمگین کرد. ظاهراً کاوه و برادر احسان تا آخرین لحظات در حال تکاپو و کوشش بودند تا از اعدام احسان جلوگیری کنند. نهایت اندوه و انسان دوستی را در چهره‌ی مسئولیت پذیر و مهربان  کاوه هنگامی که برای احسان می‌گریست، می‌توانستی ببینی.
بعد از این‌که مراسم را ترک کردیم، از کاوه درباره‌ی زندگی احسان سوالاتی پرسیدم. از پاسخ‌های کاوه و شرح جزئیات کوشش‌های پی‌گیرانه‌ی او برای لغو حکم اعدام، به انسانیت او غبطه خوردم و پی به بزرگی و عظمت روحش بردم. دیدم که به راستی تمامی ما ستم آشکار را می‌بینیم ولی دم بر نمی‌آوریم. سکوت می‌کنیم و حتی اطرافیان‌مان را نیز به سکوت فرا می‌خوانیم. اما کاوه سکوت نکرد. کاری سیاسی هم نکرد. چون اصولاً فعالان حقوق بشر و کسانی که دغدغه‌های اخلاقی و انسانی دارند به دنبال کسب قدرت و یا سیاسی بازی نیستند. بلکه فریاد اعتراض‌شان صرفاً برای انسان‌ها و به احترام ارزش‌های انسانی است. اما خدایگان قدرت که تحمل هیچ صدای مخالف و فریاد نکن و یا نکش و یا دست نگه داری را ندارند، هنگامی که برای رنگین‌تر کردن زمین بازی‌های سیاسی‌شان می‌خواهند خون بی گناهی را به زمین بریزند، خوش نمی‌دارند حتا کسی پیدا شود که به آن‌ها بگوید این کار را نکن. این‌جاست که از جعبه‌ی جادویی‌شان انواع و اقسام اتهامات طاق و جفت را بیرون می‌آورند تا دیگر کسی جرأت نکند انسان‌ها را دوست داشته باشد و به عدالت و آزادی و انسانیت عشق بورزد. تا اگر کسی خواست از ستمدیده‌ای به دفاع برخیزد بداند که می‌باید هزینه‌ای سخت گزاف بپردازد. تا همه ساکت و سنگواره باشند و هیچ صدایی از هیچ کسی از هیچ کجا و ناکجایی برنخیزد. تا همه به زندگی نباتی و خور و خواب و خشم و شهوتی خو بگیرند و اصلاً و ابداً اهمیتی ندهند که اطراف‌شان چه می‌گذرد و چه ستمی بر انسان‌ها می‌رود و به راستی اگر مردم جامعه‌ای و به ویژه جوانان آن، از زندگی تنها به فکر برآوردن خواسته‌های مادی و تمنیات تن باشند آیا مغز سرشان خورده نشده است. این‌جاست که می‌بینیم تمثیل مارهای سر آدمی خوار ضحاک چندان به دور از واقعیت نیست و نمی‌تواند باشد.
میشل بن سایق متفکر فرانسوی که تجربه‌ی کارهای چریکی در جوانی را نیز در کوله‌بار تجربیات زندگی‌اش دارد سخن تأمل برانگیزی می‌گوید با این مضمون که نیاز و خواست آزادی را همه در می‌یابند و تنها مختص به انسان‌های هوشمند و خاص نیست. اما یا آن را فراموش می‌کنند و یا تمام تلاش خود را برای فراموش کردن آن به کار می‌گیرند.
کاوه‌ی قاسمی از زمره کسانی بود که نخواست  ببیند و به فراموشی بسپارد و از همین روی آن‌چه را که می‌بایست بر زبان بیاورد، بر زبان آورد. صدای کاوه و کاوه‌ها صلای روح آگاه و بیدار انسانی است، چه در بارگاه ضحاک باشد و این سخن را بگوید که: «بپویید کین مهتر اهرمن است / جهان آفرین را به دل دشمن است» و یا این‌که همچون کاوه قاسمی هم صدا و هم آواز با احسان‌ها و کیانوش‌ها، فریادگر ستمی که  بر آن‌ها رفته است بشود، تا جهانیان و وجدان‌های بیدار بدانند که ما در چه زندان بزرگی روز و روزگارمان را می‌گذرانیم. صدای کاوه  دادخواهی بر بیدادی سامان سوز و ویرانگر است. صدایی در سکوت سکرآور و برهوت ارزش‌های انسانی است. صدایی که به راستی و حقانیت خویش باور دارد و در سردترین فصل ایران زمین با دَم گرم خویش این نکته را به در گوش جان ما زمزمه می‌کند: «تنها صداست که می‌ماند!»

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شکنجه می‌شوی و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم


تارا احمدی: آخرین باری که دیدمش گفتم کاوه خیلی مراقب خودت باش، فقط خندید و با چشم‌هایش گفت باشه، نه، شاید، ای بابا... به خاطر دارم که کتاب به دست پله‌ها را دو تا یکی پایین پرید و با خنده خداحافظی کرد.
می‌نویسم و پاک می‌کنم، نمی‌شود نوشت، صدا و کلمه نیست، حرفی نمانده. شوخی نیست، دوستت نیست، زیر بغل زده بردندش، فقط می‌دانیم جایی در اتاقی حبس است وابسته به سازمان بی‌شکلی که در اتاق‌ها و راهروهای بی‌شمارش عده‌ای مشغول به کار و تغذیه‌اند؛ عموماً عبوس و خاکستری و دروغ‎گو، و در آن‌جا البته، خبری از دادگاه و قاضی و قانون هم نیست...
کاوه زندان است و نمی‌شود تمرکز کرد و درست نوشت، نمی‌شود جمله‌بندی منطقی کرد، خوب نوشت و با مفاهیم بازی کرد. تنها چون کاوه می‌نوشت، برای آزادی و زندگی دیگران و من هم برای آزادیش و در ستایش شکل زندگیش می‌نویسم. تمام عرصه کوچک مبارزه ما این روزها در همین کاغذ و قلم خلاصه شده است؛ دایره بی‌پایان امید. او می‌نوشت و حالا که نیست من برایش می‌نویسم و فردا که من نیستم تو برای‌مان بنویس که شاید از خاطره و حافظه کوتاه و فراموش‌کار رسانه‌های چاق پاک نشویم و قصه سرنوشت ما جایی محفوظ بماند. چاره‌ای نیست، باید نوشت برای حق فریاد زدن کسی که دهانش را بسته‌اند، کسی که در خانه‌اش، پیش مادرش، کتاب‌ها و دوستانش نیست. برای دست‌های مادری که آن سفره هفت سین را به یادش جلوی زندان پهن کرد باید نوشت. از 14 بهمن ماه در زندان است و هنوز آن‌چه را که می‌خواستند نگفته، پس باید درباره سکوتش نوشت: قربان، پسره همکاری نمی‌کنه، مغر نمیاد! چی‌کارش کنیم؟
خبر را دوباره می‌خوانم. او این روزها شکنجه، شکنجه، شکنجه می‌شود. شکنجه می‌شود؟! شکنجه می‌شود. در آن اتاق نحس تنهاست و حالش بد است و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم. همه دانش کوچک ما این چهار خط است که وزن کم کرده، کتک خورده، پزشک ندارد، وکیل، دارو، اجازه تنفس و مرخصی ندارد. خبر می‌آید و بین هزار اسم و خبر مشابه دیگر گم می‌شود. بین قطار عکس‌های کوچک و رنگی زندانیان، محکومین، اعدامی‌ها و نامه‌ها و بیانیه‌ها، بین خیمه شب‌بازی دادگاه‌ها.
به حال ما بخند کاوه، باید از خبر دو روز و نصفی مرخصی که به یکی داده‌اند خوشحال شویم و از این‌که پرونده شیوا از جایی به جایی منتقل شده و بالاخره اجازه دادند وکیل بهاره بعد از ماه‌ها نگاهی به پرونده‌اش بندازد ذوق کنیم. می‌گویند این شادی‌ها و سرگرمی‌ها و مبارزه سنگین با لیدی گاگا برای حفظ روحیه جمعی لازم است؛ سوپاپ‌های تخیلی و آبیاری قطره‌ای... می‌گویند در این گیر و دار باید نشست و از بد و بیراه نامه‌های حضرات درس گرفت. کف دست‌ها رو برای خط‌کش‌های‌شان بالا برد که اندازه بگیرند ببینند ما از کدام گونه جانوری هستیم و خوب، در صورت لزوم هم چوب معلم گله و هر کی نخوره خله. به هر حال، چه خل، چه عوضی و چه گوساله، نمی‌توانم دل خوش کنم، به آن‌چه که این نجواهای پر از باید و نباید وعده می‌دهند. موج سواری ورزش مورد علاقه من نیست، هر چند این مملکت ساحل زیاد دارد.
خسته و تلخ نشسته‌ام جلوی کامپیوتر، و سعی می‌کنم به تصویرم از روزهای دیگر فکر کنم. تقلایی سخت برای زنده نگه داشتن امید و ایمان، وقتی همه شما زندانید و بسیاری دیگر برای همیشه نیستند. به روح آن‌چه که می‌خواهیم و شما برایش جواب پس می‌دهید فکر می‌کنم. به رویایی که همه به آن گره می‌خوریم، رویایی که عوضی و دیگران و غلط نمی‌شناسد، حداقلی که اسم دهان پرکن و قانونیش حقوق بشر است و نام ساده و مرموزش آزادی است. مثل تصویری که از پشت پنجره بخار آلود دیده می‌شود نوستالژیک و زیباست. پنجره را بخار گرفته و تصویر پشتش واضح نیست، همه می‌دانیم که چیزی آن‌جاست، وصف ناشدنی و بی تعریف، نمی‌دانیم چیست، اما آن لعنتی حتماً آن‌جاست و ما می‌خواهیمش.

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

تاوان شعور، برای کاوه کرمانشاهی


عارف نادری: یکی از مفاهیم بنیادینی که به قدمت تاریخ بشر مورد تأمل و جدل قرار گرفته و هنوز نیز همه‌ی مسائل و مفاهیم دیگر حول و حوش آن می‌چرخد، فهم و جستجوی حقیقت است. زیرا انسان نیازمند و تشنه‌ی حقیقت می‌باشد و حقیقت نیز برآیند و حاصل دانایی است. موضوعی که جوهر همه‌ی آرمان‌ها و آرزوهای رئال و رمانتیک بشر است. بنابراین هدف نهایی انسان شناخت و فهم پدیده‌هاست و این مهم نیز فلسفه‌ی وجودی همه‌ی مسائل و سوژه‌های انسانی و طبیعی می‌باشد. لیکن با وجود تمام این رنج‌ها که انسان برای دست یافتن به حقیقت تقبل کرده و طاقت می‌آورد عجیب آنست که کمتر کسی آماده است با حقیقت روبه‌رو شود و نسبت بدان ادای دین نماید. اینجاست که حقیقتاً، "حقیقت تلخ است".
حتی از جنبه‌ای دیگر، حقیقت یا به عبارتی دیگر درک و فهم موضوعات و مسائل مرتبط با آن، فی‌نفسه رنجی عمیق و طولانی در پی دارد، مسئله‌ای که سبب گردیده است فهم حقیقت، همتراز و مساوی با رنج، هزینه و چالش‌های بیشماری باشد. مقوله‌ای که اکثریت جامعه انسانی ما را برآن داشته است که به بهانه‌ی "واقعیت چیزی دیگریست"، از زیر بار واقعیت و حقیقت مسائل موجودشان شانه خالی کنند و برای عدم جسارت و غیاب اراده جهت رودررویی با حقیقت، بهانه‌تراشی و مصلحت‌اندیشی کنند.
عامل دیگر چنین وضعیتی، تعریف و تفسیر حقیقت از منظر و نقطه‌نگاه منافع و مصالح فردی است. یعنی "حقیقت" با "منفعت شخصی" سنجیده می‌شود و این منافع محدود فرد یا اقلیتی کوچک است که وجدان و نیکی و پاکی کردار، پندار و گفتار را تبیین می‌نماید. شرایطی که جای حق و ناحق را عوض می‌کند و راستی را کذب و دروغ را حقیقت می‌نمایاند و سعی در نهادینه ساختن آن دارد. به طوری که تحت عنوان "منافع" و "مصالح"، هرگونه تردیدی را نسبت به حقیقت ساخته‌و پرداخته خود، انکار و طرد کرده و اجازه هیچگونه شبهه و پرسشی را نمی‌دهد. محیط و وضعیت و فضایی که تنها می‌توان دل به حقیقت ترسیم شده و مجسم ساخته‌اش سپرد. زیرا بالعکس آن، یعنی تأمل در اساس و فلسفه پدیده ها و رویدادها، دربرگیرنده‌ی رنج و بهایی خارج از طاقت فرد یا جمعیتی محروم از قدرت است. در وضعیت و روندی اینگونه، انسان حساس، مسئول و برخوردار از اندیشه‌ی حق‌طلبانه در مقابل پدیده‌ها و قضایای پیرامونش که برآیند نگاه موشکافانه، دگراندیشی و دقت‌نظر است همیشه به گناه بهره‌مندی و برخوردار بودن از شعور و قدرت فهم و تفهیم، قربانی خداوندان گفتمان حقیقت مطلق می‌گردد. واقعیتی که نام "نخبه‌کشی" بر آن نهاده شده است. این مقوله نیز ارتباط با قدرت حاکم دارد، زیرا قدرت مطلقه خود را صاحب تام‌الاختیار حقیقت و مشروعیت می‌شمارد. توهمی که از سرسپردگی نیروهای تحت‌امر و ثروتهای کلان تحت اختیارش ناشی می‌گردد. توهمی که تراژدی و جنایت و سبعانیت مخلوق همیشگی آن بوده است. قدرت مطلقه همیشه در صدد است که همه چیز در انحصار و کنترل و خدمت او باشد و این نیز بیانگر چیستی افسار گسیخته‌ی قدرت فارغ از نظارت است. بنابراین نیاز مداوم به وجود قربانی دارد، قربانی‌ها نیز نخبگان و صاحبان اندیشه هر اجتماعی، یعنی مرجع‌های فکری و قوه تعقل جامعه هستند. وضعیتی که گاهاً در جوامع نخبه‌کش، انسان را به این اقناع می‌رساند که "خوشبخت آن کسی است که توان فهمیدن ندارد"، یا اینکه پیامد آن همرنگ کردن خود با توده، یا طریق سکوت و سرگرم شدن به امور شخصی خویش را برگزیدن است.
اندیشیدن متقارن استقلال است. خصلتی که اتوریته‌ی اقتدارطلب را زیر سوال برده و امکان خلاقیت و تجدد آزادانه را ممکن می‌سازد، یعنی وجود داشتن، زنده بودن و پویایی. بنابراین قاعده می‌توانیم انسان‌های فعالی که ما آنها را افراد بصیر و فداکار دانسته و خداوندان قدرت در همه‌ی ساختارها و سیستم‌های انحصاری آنان را تهدید، اغتشاشگر و جاهل به حقیقت معرفی می‌کنند، اکثر اوقات نیز با نسبت دادن انواع و اقسام برچسب‌ها آنها را منزوی و حاشیه‌نشین ساخته و در نهایت بیرحمی سعی در به انفعال کشیدن آنان در عرصه‌ی حضور و عمل دارند، روح حقیقت و جان حرکت و دینامیسم همچنان بودن و همچنان ماندن هستند، یعنی استمرار مستمر حقیقت... همچنان که "فوچیک" می‌گوید: "حقیقت پیروز می‌شود، ولی به یاری جدی ما نیازمند است". 

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

اگر کاوه کرمانشاهی جاسوس باشد، جاسوسی یک افتخار است


رحمان جوانمردی: خبری به نقل از وبسایتهای حقوق بشری در مورد کاوه کرمانشاهی:
"کاوه کرمانشاهی در ملاقات با مادرش اظهار نموده که تحت شدیدترین فشارها برای اعتراف به جاسوسی است. همچنین علی‌رغم سابقه‌ی بیماری این فعال حقوق بشر و نامه‌ی پزشک، تا کنون حق ملاقات پزشک به وی داده نشده است. این ملاقات دیروز (۱۹ فروردین) درحالی صورت گرفت که قبل از تعطیلات نوروزی دو نامهی قاضی پرونده مبنی بر اجازه‌ی ملاقات به اداره‌ی اطلاعات کرمانشاه ارسال شده بود اما تا دیروز و پس از تمدید قرار بازداشت موقت کاوه کرمانشاهی این اجازه به خانواده‌ی وی داده نشد. کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال حقوق بشر، عضو کمپین یک میلیون امضا، سازمان حقوق بشر کردستان و عضو ادوار تحکیم وحدت، اکنون ۶۶ روز است که در سلول انفرادی بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه به سر می‌برد".

"جاسوسی" اسم رمز فعالیت حقوق بشری در ایران است
جمهوری اسلامی اعضا و فعالان سه نهاد معتبر حقوق بشر را به جاسوسی و همکاری با دشمن فرضی متهم کرده است. این نهادها را مورد هجوم و سرکوب شدید قرار داده است و همه فعالان شناخته شده و علنی آن‌ها را بازداشت و با اتهامات واهی و تهمت‌های نچسب و مسخره تحت فشار گذاشته است. بیش از ۴۰ تن از کسانی که با مجموعه فعالان حقوق بشر همکاری داشتند اینک در زندان به سر می‌برند. بیش‌تر اعضای فعال کمیته گزارشگران ماه‌هاست در اسارتند. و همان‌ گونه که در خبر بالا آمده است کاوه کرمانشاهی از سازمان حقوق بشر کردستان نیز از ۱۴ بهمن یعنی ۶۶ روز است که دستگیر شده و تحت فشار برای اعتراف گیری و قبول اتهام جاسوسی است.
جاسوس آن کسی است که به اخبار و اطلاعات نظامی و امنیتی طبقه بندی شده دسترسی دارد و آن را در مقابل پول و وجهی به دولت متخاصم می‌فروشد یا واگذار می‌کند... چرا باید یک جاسوس دست به فعالیت آشکار مدنی بزند که جمهوری اسلامی به شدت بدان حساس است؟ چرا یک جاسوس باید به حوزهای از فعالیت بپردازد که جمهوری اسلامی حتی به یک مورد و یک فعال آن هم رحم نکرده است؟ چرا باید یک جاسوس به فعالیت علنی حق طلبی و حقوق بشری بپردازد؟ این دروغ را جمهوری اسلامی به چه کسانی می‌خواهد بباوراند که کاوه کرمانشاهی جاسوس است؟ کاوه به داشتن کدام حساب بانکی و اموال و دارایی بی‌حساب و کتاب متهم است؟ کاوه را دسترسی به کدام اسناد طبقه‌بندی شده بود؟ کاوه با کدام کشور متخاصم در تماس بود؟ اصولاً کدام کشور و کدام دولت با جمهوری اسلامی اعلام جنگ داده و کدامند آن دولت یا دول متخاصم؟

گناه کاوه
فعالیتهای کاوه شفاف و علنی بود. اگر مصاحبهای کرده از وضع زندانیان و خانوادههای آنان بوده. از کشته شدن کولبران و زحمتکشان بیبضاعت همشهری و همزبانش بوده. اگر خبری را منتشر کرده است بر پاکی و صداقت استوار بوده، اگر مطلبی و مقالهای نوشته در جهت منافع مردمش و یا در خدمت تساوی طلبی جنسی بوده و لاغیر. شرم بر آنان که تهمت و افترا به جوانی چنین پاک و صادق میبندند. شرم بر آنان که با دروغ و دغل به سیاهکاری و جعل و پرونده سازی مشغولند. کاوه سربلند و استوار در دلهای ما جای دارد. کاوه برادر من و عزیز توست و با این تلاشهای بیهوده بیشتر در دل ما جای میگیرد و خواهد گرفت. اما آنان که در کهریزک و آوین و دیزلآباد و زندان سنندج و زاهدان و… بارها رسوا شدهاند، با بازداشت و پرونده سازی برای کاوه، ننگی دیگر را برای خود خریدند و در پیش من و تو رسواتر از همیشه شده و خواهند شد. اگر کاوه کرمانشاهی جاسوس باشد و بدان اقرار کند… شرافت این گونه جاسوسان را بر شرم پرونده سازی و سیاهکاری شیخ و شحنه و حاکم و گزمه بودن عوض نخواهم کرد و جاسوسی را افتخار میدانم و من نیز با افتخار جاسوس خواهم بود.