۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

زمانه، رسانه‌ایی فارسی زبان اما ایرانی


این یادداشت متنی تحلیلی نیست و بهانه‌ی نوشتنش پنج سالگی «زمانه» است. آن‌چه در این یادداشت آمده جای بحث و پردازش بیشتر دارد و هدف از طرح مختصر آن در این‌جا، نشان دادن یکی از ویژگی‌های مثبت و موفق زمانه است. پنج سالگی زمانه را به مدیران، همکاران و همراهان این رادیو ـ سایت تبریک می‌گویم...

فارسی در حال حاضر نقش زبان میانجی را در بین اقوام و ملت‌های ایران دارد. زبانی که من کُرد جهت برقراری ارتباط با هموطن تُرکم از آن استفاده می‌کنم. وجود زبانی میانجی در کشوری مثل ایران با تنوع زبانی و گویشی بسیار، لازم به نظر می‌رسد.

اغلب رسانه‌های فراگیر ایرانی برنامه‌ها یا مطالب خود را به زبان فارسی پخش یا منتشر می‌کنند. اما فارسی در این رسانه‌ها فقط نقش زبان میانجی را برای مخاطبان ایرانی ایفا نمی‌کند. و فقط زبانی برای انتقال نظرات و ارتباط با مخاطبان نیست. بسیاری از این رسانه‌ها همزمان با استفاده از زبان فارسی سیاست فارس گرایی را نیز به کار می‌گیرند.

بدین صورت که عموماً اخبار و مسائل مربوط به اقوام و ملت‌های غیرفارس در این رسانه‌ها سانسور می‌گردد، یا مثل جغرافیای محل زیست‌شان به حاشیه رانده می‌شود. شیوه گزینش و انتشار اخبار و... به گونه‌ایی است که احساس می‌شود مخاطب این رسانه‌ها تنها فارس زبانان هستند، و نه دیگر ایرانیان غیرفارس که فارسی را می‌فهمند و می‌توانند به آن تکلم کنند.

از کم توجه‌ایی به حضور و حقوق اقوام و ملت‌ها در رسانه‌های فارسی زبان ایرانی که بگذریم. زمانی هم که این رسانه‌ها بنا بر ضرورت می‌خواهند برنامه یا مطلبی در این رابطه پخش یا منتشر کنند. در تهیه و تنطیم آن بیشتر از این‌که اصول و قواعد حرفه‌ایی کار خود را در نظر داشته باشند، سعی در پیروی از ادبیات فارس محور دارند. به عنوان مثال استفاده مکرر از اصطلاح "قوم" به جای "ملت" و حتی حساسیت نشان دادن روی استفاده از "ملت" برای خطاب ترک‌ها یا کردها و... در ایران، نه تنها به معنای حرفه‌ایی برخورد کردن آنها نیست، که مشخصاً ناشی از یک ذهنیت سیاسی فارس گراست که بر این رسانه‌ها حاکم است.
اگر نه این رسانه‌ها می‌توانستند با در نظر داشتن عدم قطعیت در علوم انسانی و تعریف‌های جامعه شناسی که یکی از آنها همین اختلاف بر سر اصطلاح "قوم" و "ملت" است، به استفاده توأمان از هر دو اصطلاح مبادرت ورزند تا توزان و بی‌طرفی را حداقل در ادبیات مورد استفاده خود رعایت کنند.
مشخصاً ایراد و انتقاد اساسی متوجه مدیریت سیاسی این رسانه‌هاست که در واقع ادعای ایرانی بودن رسانه‌ی خود را قربانی دیدگاه‌های تنگ نظرانه‌ی سیاسی‌شان کرده‌اند. جالب آن‌که معمولاً در پاسخ به چنین انتقاداتی هم از حرفه‌ایی بودن مایه می‌گذارند!

اما آیا این نگاه و روش در تمام رسانه‌های فارسی زبان ایرانی وجود دارد؟ وجود حداقل یک یا چند استثنا می‌تواند پاسخ منفی را در برابر این سئوال بنشاند. از نظر من رادیو زمانه یکی از این استثناهاست.

زمانه به ویژه در نیمه‌ی دوم حیات خود توانسته خود را به عنوان نمونه‌ایی موفق و ایرانی از رسانه‌ایی فارسی زبان معرفی کند. دلیل این موفقیت به نظر من تا حد بسیار زیادی متاثر از مدیریت غیرسیاسی و در عین حال حرفه‌ایی این رسانه است.

زمانه رسانه‌ایی فارسی زبان اما ایرانی است. فارسی بودن خود را در زبان مورد استفاده برای انتقال نظرات و ارتباز با مخاطبان نشان می‌دهد و ایرانی بودنش را در موضوع و محتوا. در زمانه نه تنها اخبار و گزارش‌های مناطق مختلف ایران و بحث‌های مربوط به اقوام و ملت‌های ایرانی مورد توجه قرار می‌گیرد، که محدودیت و ممنوعیتی هم برای طرح موضوع و ادبیات مورد استفاده مگر به لحاظ حرفه‌ایی وجود ندارد.

این‌جا دیگر یک دیدگاه سیاسی فارس گرا حاکم نیست که بخواهد متن شما را با قلم تنگ نظری سیاسی سانسور یا به اصطلاح ویرایش کند. این‌جا متن شما بر پایه‌ی اصول و قوانین حرفه‌ایی و رسانه‌ایی ادیت می‌شود. کسی تو را بازخواست نمی‌کند که چرا "ملت" نوشتی؟! و کسی قیم‌مابانه از شما نمی‌خواهد اصطلاح "قوم" را جایگزین "ملت"‌ کنی تا از طرف عده‌ایی از مخاطبان حساسیت ایجاد نشود. و همین کافی‌ست تا بفهمی در آن رسانه حساسیت و نظر کدام مخاطبان برای‌شان مهم‌تر است.

برای آن‌که در تعریف و تمجید از زمانه در دام مطلق گرایی گرفتار نشوم! نمونه‌ایی از انتقادی را که یک بار در واکنش به اعمال چنین شیوه‌ایی در زمانه با سردبیر آن «فرید حائری نژاد» مطرح کردم می‌آورم. برای بار دوم یا سوم بود که می‌دیدم در مطلبی که در زمانه منتشر می‌شود "فعال کُرد" یا "کُرد ایرانی" به شکل "ایرانی کُرد" تغییر یافته است. مطمئناً بار اول چون احساس نکردم تعمدی در کار است و از طرفی هم حساسیت خاصی روی ترکیب فوق نداشتم واکنشی نشان ندادم.

با تکرار این موضوع برای سردبیر ایمیل دادم و گفتم: اگر اعتقاد به رعایت رابطه جزء به کل در ادبیات داشته باشیم و این را هم بپذیریم که کُرد جزء ایران است. این اصطلاح ترکیبی شما به شکل "فعال ایرانی کُرد" اشتباه است. مثلاً کجا عنوان می‌شود "فعال ایرانی زن" یا "جنبش ایرانی دانشجو"؟؟!! و در پایان: احساس می‌کنم کسی که متن را ویرایش کرده با نگاهی سیاسی و ناسیونالیستی اقدام به این جا به جایی نموده است.

پاسخ فرید حائری نژاد اما فارغ از هر اظهارنظر شخصی یا توجیه از جایگاه حقوقی به عنوان سردبیر، با دادن این اطمینان که حتماً پیگیری می‌شود و به این مورد توجه خواهد شد، همچنین تاکید بر این‌که کسی در زمانه نمی‌تواند در ویرایش متن نظرات شخصی و سیاسی خود را دخالت دهد. نه تنها نشانه‌ی انتقادپذیری و ارزش گذاری برای نظرات نویسندگان و مخاطبان بود، بلکه با اصلاح متن مورد نظر و عدم تکرار آن در متون بعدی این اطمینان را نیز برای من نوعی حاصل کرد که آن نگاه فارس محوری و تعصبات ناسیونالیستی در زمانه اگر نگوییم اصلاً نیست ولی بسیار کمرنگ است.

زمانه در حد خود توانسته ثابت کند، اگر اخبار و حقوق اقوام و ملت‌های ایرانی مورد توجه قرار داده شود، می‌توان آنها را چه در غالب همکار و چه همراه، جذب رسانه‌های فارسی زبان ایرانی کرد. هر چند اختصاص بخش‌هایی از این رسانه‌ها به زبان‌های ایرانی غیرفارسی می‌تواند همکاری و همراهی بیشتر و موثرتری را از جانب ایرانیان غیرفارس زبان به دنیال داشته باشد.

اصولاً آن‌چه که در معادلات سیاسی و بحث‌های اجتماعی به "واگرایی" اقوام و ملت‌های ایرانی تعبیر و تفسیر می‌شود را می‌توان در رسانه‌ایی مثل زمانه چه در جایگاه نویسندگان و مخاطبان و چه میزان و موضوع برنامه‌ها و مطالب به صورت "همگرایی" نسبی اقوام و ملت‌هایی ایرانی مشاهد کرد. این نتیجه‌ی نگاه حرفه‌ایی و ایرانی و در عین حال غیرسیاسی و غیرناسیونالیستی (فارس محوری) این رسانه و مدیریت آن است.

همین اتفاق را به شکل دیگری در مورد اقلیت‌های جنسی نیز که بخشی پنهان از جامعه‌ی ایرانی هستند می‌توان مشاهده کرد. تابوشکنی زمانه در پرداختن به مسائل همجنس‌گرایان و اختصاص بخشی از برنامه‌ها و مطالبش به دگرباشان مطمئناً مخالفانی بیشتر از منتقدان طرح مسائل قومی و ملی و حتی از استفاده از واژه "ملت" برای بلوچ و عرب و... دارد.

اما این‌جاست که زمانه در جایگاه رسانه‌ایی مدرن مسائلی را که پیش از این رسانه‌های ایرانی با توجیه احترام به عرف اجتماعی (در مورد همجنس‌گرایان) و قواعد سیاسی (در رابطه با ملت‌ها) خود را از پرداختن به آن‌ها منع کرده‌ بودند، به بحث روز تبدیل می‌کند و راه پذیرش حقایق موجود و تغییر عرف اجتماعی و قواعد سیاسی غلط رایج را هموار می‌کند.

زمانه نشان داد برعکس تصورات غلط موجود، همجنس‌گرای ایرانی انسانی منزوی نیست، اگر رسانه‌ایی شجاعت شکستن تابوها را داشته باشد و حضور آنها را آن‌گونه که هستند به رسمیت بشناسد و فضای فعالیت و نوشتن در اختیارشان بگذارد. زمانه نشان داد اقوام و ملت‌های ایرانی واگرا نیستند، اگر رسانه‌ایی حضور آنها را بنا بر تعریف خودشان به اسم "قوم" یا "ملت" با حقوقی مشخص ببیند و به رسمیت بشناسد و از حقوق‌ ملی و زبانی‌شان حتی به زبان فارسی صحبت کند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

حکومتی که کاوه را دوست ندارد


سامان رسول‌پور: می‌گوید صلح می‌خواهیم. می‌گویند اشتباه می‌کنی. می‌گوید انسان‌ها برابرند. می‌گویند: نیستند. می‌گوید: خشونت بد است. می‌گویند: تو چه کاره‌ای اصلاً؟!
این‌ها را کاوه کرمانشاهی می‌گوید. جواب‌ها را حکومت می‌دهد. بازجو می‌دهد. قاضی. 
کاوه مسالمت جوست. مهربان حرف می‌زند. با موافق و مخالف. با اپوزیسیون و حکومت. او شفاف است و مستقل. سال‌هاست برای برابری حقوق مردمانش تلاش می‌کند. در چهارچوب همین قوانین محدود. او سال‌هاست برای برابری حقوق زنان سرزمینش مبارزه می‌کند. او سال‌هاست برای حقوق صنفی دانشجویان کشورش فعالیت می‌کند.
او سال‌هاست برای انسانیت تلاش می‌کند. و درست به همین دلیل است که کردها دوستش دارند. زنان دوستش دارند. دانشجویان دوستش دارند. همه دوستش دارند. به او اعتماد دارند. او را نمادی از یک فعال حقوق بشر خوش فکر و خوشنام می‌نامند.
در جایی که خشونت نهادینه شده، وجود مسالمت جویانی همچون کاوه غنیمت است. در جامعه‌ای که صدها مساله حقوق و سیاسی در آن وجود دارد، وجود افراد میانه‌رویی همچون کاوه فرصت است. 
کاوه‌ها برای هر حکومت دموکراتیکی فرصت‌اند. غنیمت‌اند. باارزش‌اند.
اما اگر حکومت دموکراتیک نبود چه؟ حکومت‌های غیردموکراتیک، کاوه‌ها را دوست ندارند. حکومت‌های‌ خشونت طلب، کاوه‌ها را دوست ندارند. حکومت‌هایی که نمی‌خواهند مشکلات جامعه را ریشه‌ای حل کنند، با کاوه‌ها مخالف‌اند.
محمد صدیق کبودوند، پدر حقوق بشر کردستان را به ۱۱ سال زندان محکوم کردند. چرا؟ چون مستقل بود و حاکمیت را به رعایت حقوق شهروندان کرد فرا می‌خواند. چطور؟ از راه بیانیه و کمپین. از راه فرهنگ سازی و روشنگری و افشاگری.
و امروز حاکمیتی که صلح نمی‌خواهد. حقوق بشر نمی‌خواهد، کاوه را آزاد نمی‌خواهد. کاوه را دربند می‌خواهد. حاکمیت از صدای مهربان کاوه می‌ترسد. از استقلال کاوه بیمناک است. از مسالمت جویی‌اش ناراضی است. از این‌که مورد اعتماد مردمانش است، شاکی است.
قاضی حکم داده. نه! وزارت اطلاعات به قاضی دستور داده که کاوه محکوم شود. آنها می‌خواهند کاوه را زندانی کنند. آنها برای کاوه نقشه کشیده‌اند تا آزادی‌اش را سلب کنند. آرامش کاوه، آنها را عصبانی کرده. آنها می‌خواهند پنج سال کاوه را زندانی کنند، به جای این‌که پنج مدال افتخار به او بدهند.
کاوه با خونسردی می‌گوید: صلح می‌خواهیم. انسان‌ها برابرند. خشونت بس است. قاضی می‌گوید: نباید بخواهی. برابر نیستند. قاضی می‌گوید: آرامشت پنج سال زندان دارد!

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آه اگر آزادی به نام تو فریبم دهد


شهاب الدین شیخی: سلام کاوه! خوبی پسر جان. می‌دانم سوال بی‌خودی است. اما خوب ما مریض همین کارهای بی‌خودی هستیم. نیستیم؟ کاوه گیان بیش از یک فصل گذشت و تو هنوز به قول‌ات عمل نکرده‌ای. نه مگر قرار نبود غروب راه بیافتی تهران و فردای‌اش با هم باشیم. نه این‌ها هرگز نمی‌گذارند ما به هیچ کدام از قرارهای انسانی‌مان عمل کنیم. اصلاً آن‌ها قرارشان در بی‌قرار گذاشتن ما قرار می‌گیرد. ما بی‌قراران نام و یاد انسان.
کاوه عزیزم. نام‌ات را وقتی شنیدم به قاعده‌ی تداعی معانی و به قاعده‌ی پیش داوری‌های فرهنگی در مورد کرماشانی بودنت. فکر می‌کردم «کاوه  کرمانشاهی» باید حتماً قدی داشته باشد رشید و عرض شانه‌ای پهناور و یلی باشد در کرمانشاه. بزرگ مردی از تبار کوردان کرمانشاه و به به قول خودت که به شوخی می‌گفتی از دیار «کرمانشاهات».
اما من نام‌ات را نه در خبرهای قوی‌ترین مردان ایران شنیده بودم و نه در مسابقات کشتی و بکس. من نام‌ات به خاطر فعالیت‌ات در کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، شنیده بودم. بچه‌ها به من گفته بودند که با بچه‌های کمپین کرمانشاه کار می‌کنی. اما ندیده بودمت. روزگار گذشت و نمی‌دیدمت. نام‌ات در همکاری‌ات با «سازمان حقوق بشر کوردستان» هم می‌شنیدم.
روزگار باز هم می‌گذشت و در طول این مدت ما از طریق ایمیل و وبلاگ و تلفن با هم دوست نادیده بودیم. تا روزی که برنامه‌ی بزرگداشت آقای کبودوند در سازمان ادوار برگزار می‌شد. برنامه‌ی خوبی بود خانم عبادی و دکتر جلالی زاده و دکتر توفیقی و عبدالله مومنی عزیز و دیگر دوستان حضور داشتند. جوانی لاغر اندام و سر به زیر انداخته مجری برنامه بود داشت از فعالیت‌های سازمان حقوق بشر کوردستان و زندگی آقای کبودوند می‌گفت. چهره‌ی جوان برایم آشنا بود اما نمی‌دانم چرا به خاطرش نمی‌آوردم. برنامه تمام شد و شک برم داشت که ای بابا این که همان کاوه است. بعد از برنامه با اجلال و منصور و غیره ایستاده بودیم و با همدیگر آشنا شدیم. تو گفتی هیچ نویسنده‌ای شبیه عکس‌های‌اش نیست آقای شیخی وگرنه من شما را می‌شناختم.
روزگار گذشت و من تو بیش‌تر و بهتر و فروان‌تر در مورد کار کمپین و فعالیت برای زندانیان سیاسی کورد و به ویژه زندانیان محکوم به اعدام کار می‌کردیم و اعتراف می‌کنم که تو بار بیش‌تری را به دوش می‌کشیدی و بیش‌تر کار می‌کردی. بیش‌تر می‌نوشتی و بیش‌تر پی‌گیری عملی می‌کردی. یادت هست داستان احسان را؟ خوب یادت هست و همه یادشان هست و گزارش 48 ساعته را هم نوشتی و چه زیبا و چه تلخ نوشتی. این چه سرنوشتی است که من و تو داریم کاوه گیان که زیبایی‌های زندگی‌مان تلخی‌هایی‌ست که تنها هنرمان این است که زیبا روایت‌شان می‌کنیم. نمی‌شود زیبایی‌های‌مان کمی شاد هم باشد. یادت هست چقدر برای گرفتن وکیل برای زینب و  برای دیگر زندانیان بی وکیل تلاش کردیم.  نه بگذار کمی از شادی هم بگویم. یادت هست که قاه قاه  به مجری آن تلویزیونی که با تو به عنوان فعال حقوق زنان مصاحبه  می‌کردند و بعد می‌گفتند درود به "شرف" و "غیرت" و "جوانمردی" و "پهلوانی" شما کوردها و کرمانشاهی‌ها!! و ما می‌خندیدم و می‌گفتیم آخه داداش من این ادبیات که کلاً نابرابری خواه و مردسالار و زن ستیز و... است.
یادت هست شانه به شانه‌ی هم در عروسی گلاله و بلال می‌رقصیدیم. یادت هست به یاد "فرزاد" شاباش می‌فرستادیم و طنین نامش را در تالار عروسی به ترنم رقص دختران می‌سپردیم. یادت هست در عروسی ژینا  شانه به شانه می‌رقصیدیم و جای روناک و هانا را خالی می‌کردیم و به یاد آن‌ها برای کمپین یک میلیون امضا شاباش می‌دادیم. یادت هست سر به سر بهاره می‌گذاشتیم؟! یادت هست رفیق... بخند... این‌ها را می‌نویسم تا بازجویانت بدانند که کل فعالیت جاسوسی ما در محافل خصوصی‌مان چه بوده. بخند کاوه بخند باز هم به آن بازجویانت که فعالیت حقوق بشری را  به «سازمان مجاهدین خلق» نسبت می‌دهند.
راستی کاوه تو که پسر باهوشی هستی. جدی جدی!  یک بار در بازجویی‌هایت از آن‌ها نپرسیدی که خوب اگر وکیل گرفتن برای زندانی و دفاع از انسان‌های بی پناه و خبر بازداشت و اعدام منتشر کردن و جلوگیری از اعدام و کشتار انسان و درخواست برای برابری حقوق ملت‌ها و زنان و مردان و... این ها... همه‌اش توسط سازمان مجاهدین خلق انجام می‌گیرد؟ به راستی این سازمان تا این حد سازمان مقدسی است؟ به راستی تمامی فعالیت‌ها حقوق بشری در ایران چه توسط بچه‌های کمیته و چه توسط  سازمان حقوق بشر کوردستان و چه دیگر نهادها، همه‌اش زیر سر چنین سازمانی است. اگر این سازمان تا این حد آرمان‌های انسانی دارد راستی چرا مخالف ماست یا چرا سازمان منفوری است از دید شما و خیلی‌های دیگر؟ 
کاوه گیان. مرور این خاطرات تنها برای آن است بگویم تو از نامت  هم بزرگ‌تر بودی. برای این است که بگویم اعتراف می‌کنم که بارها  برابری خواهی و نگاه یکسان نگر و انسان باور را در حرف‌های تو یاد گرفته‌ام و به خودم تذکر داده‌ام که از کاوه یاد بگیر. آری برادرم!  بزرگی تو در نامت نیست که تداعی پهلوانان است، بزرگی نامت در این است که هر آن‌چه می‌نویسی و انجام می‌دهی به باور مقدس انسان است و بس. بیا کاوه... بیا یک بار دیگر شانه به شانه‌ام برقص... با من برقص کاوه... با من برقص...
حالا برادر تنهایم در آن کنج اتاق‌های بی پنجره‌ی پر از سوال‌های نامعلوم. حالا برادر نازنین چشم به اشک و دست به کیبورد و قلم برای گزراش اندوه نوشتن از نقض حقوق بشر، نبودی تا ببینی این بار حتا فرصت نداشتیم که یکی مثل تو تا دم در زندان سنندج برود و از وضعیت صحت وسقم اعدام احسان برای من تلفنی خبر بفرستد و من گزارش کنم. فرصت ندادند کاوه شبی را که به امید این که اولین کسی باشم خبر آزادیت را گزارش کنم بیدار ماندم تا به صبح، و صبح خبر اعدام شیرین و فرزاد و فرهاد و... منتشر شد. نبودی که شیرین در نامه‌ی دومش از این‌که فارسی را زیر شکنجه‌ی بازجویان و در زندان یاد گرفته با هم گریه کنیم. نبودی که چه قدر تنها بودم کاوه. گاهی دلی بزرگ چون دل تو یک دنیا صبوری است برای درد دل  کردن.
حالا برادر تنهایم این دومین بار است که وعده‌ی آزادی تو را می‌شنویم. آه کاوه! آه آگر آزادی فردا کوچک‌ترین سرودش را حتا با وثیقه برای من بخواند... و تو از گلوی این سرود کوچک، یک بار دیگر برای دست‌های مادرت آوازی کوردی بخوانی...  آه اگر آزادی فردا تنها برای لحظه‌ای کوتاه یک بار دیگر فریبم بدهد... من سرمست از این فریب و این آزادی وثیقه‌ای رقص‌ها خواهم کرد به یاد  نام بزرگت کاوه... آه اگر آزادی... آه اگر آزادی...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

برای فرزاد، حبیب، کاوه، علی، فرهاد و زندانیانی که‌ دشمن تاریکیند


تورج اسپری: زمانی که‌ فریاد کشیدید علیه‌ سنگ و سیمان، غل و زنجیر، سیاهی آسمان سرزمینتان را پوشاند، دستبند دستان شما را لسید و امروز هم شلاق تن شما را لیس میزند.
شما در دل سیاهی چراغی افروختید، برای پیدا کردن راهی به‌ سوی شاد زیستن بشریت و آزادگی انسانیت. چراغ در میان پرچینی از دشنه‌ سوسو میزند.
صدها سلام بر شما، هزاران درود بر شما که‌ خود روغن چراغ آزادی و آزادگی هستید، تا در مقابل گردباد ظلم و ستم... روشن بماند.
شاید کسی از کسالت و یا بیخوابی شما بپرسد؟ من میدانم شماها همانطور که‌ چراغی برای آزادی و آزادگی بر سیاهی شب آویختید، در دل تاریکی سلول انفرادی، همانند شمع تا صبح روشنید و صبحگاهان استعداد روشن شدن دوباره‌ در شما جان میگیرد. شما شب زنده‌داران محافل عشق از بیخوابی باکی ندارید، شما عقابان، به دنبال کوه‌ها، متواری گشته‌اید، کسالت یعنی چه‌؟
بیگمان شماها الگوی استقامت خواهید بود، برای بچه‌های روستای بالا و پائین. چرا؟ چون، شما همانند دریا عریان بودید و همانند رودخانه‌ خروشان. شما با خوب، خوب بودید و با بد هم خوب برخورد میکردید. شما برای پدر و مادر، همیشه‌ عزیز دردانه‌ هستید. چرا؟ چون صفا و صمیمیت بچگی در شما نمایان است.
زمانی نوشته‌ای از شما به دستمان میرسد، گرمی صدا و پایداری شما را احساس میکنیم و در دل کاغذ، تبسم، امید و جاودانگی نمایان میشود.
آنان که‌ دوستی با گل را جرم بزرگی میدانند و عشق به‌ خاک را خیانت، چشم دیدن آشیانه‌ پرنده‌ آسای شما را نداشتند. آشیانه‌ای ساده‌ و محقر، بدون استبداد و زورگوئی، که‌ محبت و یگانگی را استحکام بخشیده‌ و درس راستی و دوستی به‌ بچه‌های روستا میآموخت.
آری، انسانهای که‌ تنها نقاب انسانیت بر صورت داشتند و به‌ ریسمان خدائی چنگ زده‌ بودند، آنچه‌ که‌ در ذهن شما بود، در دسترس آنها نبود، و از پر و بال بچه‌هایتان ترسیدند و به‌ جرم بلند پروازی شما را صید کردند و حکم محاربه‌...
آنان میخواهند ستاره‌ها را کور کنند و برای استقبال کردن از تاریکی، خورشید را کور کنند. آنان میخواهند کوه‌های زاگروس و قندیل، دالاهو و شاهو را به‌ میل و سماجت خود از جا بر کنند و سرنوشت طبیعت را تغیر دهند و جریان باد را عوض کنند.
اما شما از باد نهراسیدید و با سبدی از گل چنور در مقابل نسیم گذر کردید و در دل شبها مثل مهتاب بر کوه‌های سرکش کردستان تابیدید.
یاران مهربان، بیگمان، شماها در آنجا، در اعماق تاریکی، سپیده‌ دم آزادی را مینگرید و آذرخش فکر خود را زین خواهید کرد و به‌ دل دشت خواهید تاخت.
اما زندانبانان شما در مقابل روشنی در اعماق وحشتناک خیال گذشته‌ و حال، سرنوشت نامساعد خود را مینگرند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

برای زبان خاموش کاوه کرمانشاهی


جلال رحمانی: آن‎که میگوید، هیچ نمیگوید، آنکه نمیتواند بگويد، همه چیز را میگوید. «كاوه» با ناگفتههایش و با نتوانستن در گفتن، فاجعههای بیانناپذیر را بیان میکند. كاوه «زبان زنده و خاموش» است؛ زبان زبانها و کلامی که در آن هنوز میان «زبان» و «حقیقت» مغاک تیره و تار واژگان وجود ندارد. به سخنی دیگر كاوه را میتوان زبان ناب و خدشه ناپذیری دانست که در آن زبان اشاره به عین نیست، خود عین است. اکنون كاوه «گنگ» و «بیزبان» است؛ تجسم عینی ترومای روزهای فاجعهبار، خاطره زنده و راز سر به مهری که رمزگشایی رازهای نهفتهی او هم سنت «سکوت اجباری» و هم وارثان آنرا که زبان گنگ و خاموش و در عین حال رادیکال كاوه را نمیفهمند، تهدید میکند و یوتوپیای دستیابی آنها به جهان نابرابر، انحصاری، تک‌رنگ و تکصدا را از بنیاد ویران میسازد. زبان خاموش او «نمایه تاریخی تصویر سکوت» و در واقع مادیترین بیان انسانی است که از حاشیهها و پیاده روهای «خیابان یکطرفه تاریخ» به گوش میرسد. قلب پردرد، نگاه مضطرب و کنجکاو او، هر یک کلام زنده است که از چهرهی «سکوت عظیم» و خوفناکی که بر تمامی حقایقهای تاریخی سایه افکنده، پرده بر میگیرد.
كاوه «کلیم الله کردستان» است؛ کلیم اللهی که نه با زبان، بلکه با سکوت خودش را در خدا همرسانی میکند. او «کلام کلامها» و «زبان زبانها» است. خدا در آن شبهای فاجعهبار کلامی نگفت، «کلام» را آفرید، آن کلام «كاوه» بود: سکوت مدام و کلام خاموش. «خدا گفت و چنین شد.» او زبان وجود است و اکنون با بیزبانی و در واقع «مرگ زبان» خویش، «غیبت کلام الهی» را در ظلمت​​ شهرِ  بیان میکند. كاوه کسی است که زبانش به «شهادت» رسیده است. تاریخ ما شب خوفناک و دهشتباری است، در آن شب چیزهای زیادی، از جمله «زبان كاوه »گم شد. زبان خاموش كاوه نفسم را میگیرد. احساس خفقان و دلتنگی به من دست میدهد. باید چیزی بگویم، اما نمیتوانم. باید چیزی بگوید، اما نمیتواند. دلم میخواهد به دنیای خاموش او سفر کنم و در دشت پهناور قلب ساکت او راز و رمز فاجعهها را دریابم، دلم میخواهد بفهمم در پشت این زبان خاموش چه رازهایی پنهاناند و در آن آتشِ زیر خاکستر چه شور و غوغایی برپاست. اساساً آیا امکان دارد رنج انسانی را که فقط با «زبان خلاق الهی» قابل بیان است، به زبان عصر هبوط ترجمه کنیم؟ هرگز! ايران، بیکلام است، تنها کلام ايران ویرانههای روی هم تلنبار شدهای هستند، که هر چند ما پیوسته میبینیم آنها را، اما در آینه چشمان كاوه هر کدام یکه و بیفروغ، میدرخشند. اگر از آوای غمانگیز مادرش، صدای جانگداز «افلا تعقلون» به گوش میرسد، در سکوت سرشار از پرسش و رازوار «كاوه» آیه  «افلا تبصرون» به مثابهی صدای اخلاقی و فلسفی در وضعیت فاجعهبار، طنین انداز است. اگر مادر كاوه، این تیمار غم همه چیز را به تفکر و تعقل حواله میدهد، كاوه ما را به بدیهیترین دریافت انسانی، یعنی «دیدن» فرا میخواند. هر یکی دیگری را تکمیل میکنند، اولی نمیتواند از یاد برد، دومی اما هر چند نمیتواند سخن بگوید، ولی در شهری که اکثر ساکنان آن را «اولیئک کاالانعام بل هم اضل» تشکیل میدهند، میشنود، میفهمد و مینگرد.
اساساً این «کلام خاموش» را چگونه میتوان تأویل و تفسیر کرد؟ پاسخ دادن به این پرسش اگر نگوییم، ناممکن بهیقین دشوار خواهد بود. كاوه «تصویر دیالکتیک در حال سکون» و در واقع یکی از پیچیدهترین معماهای بیپاسخ تاریخ، و مسئلهی اخلاقی ـ سیاسی غیر قابل حل است که با مسائلی بزرگتر پیوند میخورد. اگر بتوانیم برای این پرسش که چرا «زبان سرخ بیش از صدها سال فاجعه» به «سکوت سیاه» بدل شد، پاسخی پیدا کنیم، «سکوت» كاوه را که حلقهای از زنجیره​​ی سکوت بیپایان تاریخ سربهسر ستم و فاجعه به شمار میآید، نیز میتوانیم تفسیر و تاویل نماییم. كاوه، نماد مادی خاطرات سکوت، «زبان خاموش» و مخفیرخدادهای خوفناک و «تصویر راستین» صحنههایی است که هرگز در آینه تاریخ رسمی بازتاب نیافتند. كاوه، تندیس سکوت است. مادامی که این سکوت پایان نیابد، كاوه سخن نخواهد گفت و به مثابه «تندیس سکوت»، همچنان تصویر ماتریالیستی سکوت تاریخی و تاریخ سکوت، خواهد ماند. این سکوت، از آنرو که استثنای بر سازنده گفتار تاریخی است و بازنمایی پیوستهی تاریخی را مسئلهدار میسازد، نمیتواند در متن پیوستار تاریخ جای بگیرد و به «کلامتاریخی» بدل شود. سکوت او، از بیکلامی کلام حکایت دارد؛ یعنی دیگر سخن گفتن بیمعناست و کلام رسالتاش را که همانا بازگویی حقایق و رنجستمدیدگان است، نمیتواند انجام دهد. به سخنی دیگر، از یک ‌سو، كاوه به‌ میانجی زبان سکوت، و بدین‌ سان، از طریق منتفی‌ کردن یاوه‌گویی، در واقع، از خیانت به حقیقت از دست ‌رفته‌ی زبان پرهیز می‌کند؛ و با این وفاداری‌اش، امکان خوانده ‌شدن و مرئی ‌ساختن ماهیت فاجعه را همچنان «باز» و در دسترس باقی نگه می‌دارد، آن هم در بطن وضعیت پرهیاهویی که بی‌وقفه، هول ‌انگیز و با اراده‌ی معطوف به فراموشی در حال توسعه است. از سوی دیگر، كاوه حامل و بارکش «معنا» نیست، بلکه این تاریخ و زبان است که حامل كاوه است. كاوه خود معنا است، نه حامل معنا. او دیگر حامل کلام نیست، بلکه این کلمه و کلام است که حامل اوست. به همین لحاظ، هر معنا و کلامی در كاوه به پایان خود می‌رسد.
وجود بیزبان او «زبان برتر» است. در واقع میتوان او را «مقیاس کوچک شده» تاریخی دانست که تمامی نیرویها و «علایق تاریخی» را در خود دارد. اساساً حضور او به مثابهی «سکوت»، حضوری رادیکال است و زنجیره کلام را از هم میگسلد. او نقد تام و تمام «زبان» و «تاریخ» است؛ تصویر لحظه سکوت  فاجعه که با خاموشی​​ خویش، «بیزبانی زبان» و «بیتاریخی تاریخ» را وانمایی میکند. برخلاف روشنفکران و رهبران سیاسی و مذهبی که میخواهند مسئلهی فقدان عدالت در ايران را از راه «همدلی» حل نموده و محافظهکاری و سرسپردگیشان را در قبای شیک رفتار معقول و خردمندانه میآرایند، خاموشی اجباری زبان كاوه را میتوان نوعی مداخله انقلابی در زبان و تاریخ محافظهکار و به سخن دقیقتر «مجادله با همدلی» دانست. همانگونه که کلام نمیتواند از عهده رسالت کلامیاش برآید، «همدلی» در شهر «ناهمدلان» نیز چیزی جز خوشآمدگویی به فاجعههای دهشتناک و مصیبتهای تاریخی، نخواهد بود. کاش میتوانستم کلامی بر لب خاموش كاوه باشم تا زخمهای ناگفتهی او را بیان کنم، اما سکوت این «کلام خاموش» همواره آنسوتر از دریافت ما قرار دارد و در حصارِ تنگ زبان رایج نمیگنجد. او میراثدار «رنجِ عظیم است». رنجی که در زبان خلاصه شود و به گفت آید، رنج نیست، رنج او را نمیتوان در کلام خلاصه کرد. او خود «کلام مبین» است و کلام کلامها.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

از کاوه تا کاوه


کامران تکوک: هنگامی که ضحاک در نشست فرمایشی خود با بزرگان و درباریان ایران با حضور یک‌باره و غیرمنتظره کاوه و اعتراض شدید او مواجه می‌شود، رفتاری ملایم و دیگرگونه از خود نشان می‌دهد. رفتار آرام ضحاک اطرافیانش را به شگفتی وا می‌دارد، تا آن‌جا که از او می‌پرسند چگونه به آهنگر مرد گستاخی چون کاوه اجازه بیرون رفتن از قصر را داد و به جلادان همیشه آماده به خونریزی‌اش دستور نداد تا او را بکشند. پاسخی که ضحاک به اطرافیانش می‌دهد در خور تعمق و تأمل است.
او می‌گوید هنگامی که کاوه وارد سرسرای کاخ من شد، گویی که بین من و او کوهی از آهن کشیده شد و حضور او هول و هراسی در دلم افکند. ضحاکی که هفت کشور به پادشاهی او راست و خویش را خداوندگار روی زمین می‌پندارد با فریاد مخالفت آهنگر مردی آزاده این چنین دچار ترس می‌شود تا جایی که برای توجیه ترس خود دست به دامان وهم و پندار می‌گردد و سبب ترسش از کاوه را سر برآوردن کوهی از آهن در برابر خود و کاوه می‌داند و در پاسخ پرسندگان، دلیل برخورد نکردن با کاوه را وجود چنین دیوار مهیبی بیان می‌کند که موجب ایجاد ترسی در دل او شده است. به راستی ضحاک سیه‌روی از چه روی می‌باید از یک صدای مخالف تا بدین پایه بهراسد؟ و به راستی چرا خدایگان پوشالی قدرت در همیشه تاریخ تا بدین حد از همه چیز و همه کس و حتا از سایه‌ی خویش نیز هراسانند؟
از دیدگاه نمادین البته رستن این دیواره‌ی آهنین را می‌توان بسیار توصیف زیبا و به جایی دانست. ضحاکی که جز مدح و ثنا و تملق و چاپلوسی از اطرافیان خویش در کاخ سلطنتی‌اش نشنیده است، با اولین صدای مخالفتی که می‌شنود چهره‌ی قدرت پوشالی مطلقه‌اش را مخدوش می‌بیند و از نظر روانی به هم می‌ریزد. او تنها از کاوه می‌خواهد که محضری را که از پیش به منظور گواهی دادن بر نیکی و راستی ضحاک آماده کرده‌اند امضا کند و برود و صد البته می‌دانیم که کاوه این کار را نمی‌کند و می‌گوید: «نباشم بدین محضر اندر گوا» و آن را به زیر پا می‌اندازد و می‌رود. به راستی که  تمامی دیکتاتورها و خونریزان تاریخ چه تلاش عبثی برای موجه جلوه دادن چهره‌ی کریه خود به خرج  می‌دهند.
اما کاوه چه تفاوت‌هایی با اطرافیانش دارد که می‌تواند ضحاک سفاک را دچار هراس کند؟ کاوه را به واقع می‌توان وجدان بیدار و روح نمادین آگاهی زمانه‌اش دانست. زمانه‌ای که همگان از ظلم و ستمی که بر مردم رنجدیده و آزادگان می‌رود آگاه هستند اما دم بر نمی‌آورند و خود را به خواب می‌زنند. تا این‌که کاوه‌ای پیدا می‌شود و آن‌ها را از خواب خود خواسته‌ی غفلت سرشت‌شان بیدار می‌کند.
پایان کار کاوه و سرانجام داستان ضحاک ماردوش را هر ایرانی که اندک آشنایی با نامه‌ی باستانی ایران زمین داشته باشد به خوبی می‌داند. (و صد البته پایان کار تمامی ضحاکان روزگار را)، منظور من از بیان مختصری از این داستان یادی از دوست در بندم کاوه قاسمی بود.
کاوه قاسمی را چند سالی می‌شود که می‌شناسم. سال‌ها پیش، کاوه با تعدادی از دوستانش انجمنی به نام «ژیار» بنا نهادند. آن‌ها بیش‌تر کارهای فرهنگی و اجتماعی انجام می‌دادند، اما با روی کار آمدن دولت نهم انجمن آن‌ها را بستند. کاوه هنگامی که در انجمن ژیار بود وارد کمپین یک ملیون امضا شد و برای رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان امضا جمع می‌کرد و فعالیت‌های حقوق بشری هم داشت، کاری که چندان به مذاق حضرات خوش نمی‌آمد. تا این‌که حدود دو ماه و نیم پیش او را پس از چند ساعت زیر و بالا کردن و جستجوی منزل‌شان دستگیر کردند و پس از دو ماه که از دستگیری کاوه می‌گذشت، شنیدیم که زیر فشار است تا اتهام جاسوسی را قبول کند!
راستش شنیدن این خبر بر خود من بسیار گران آمد زیرا ناجوان‌مردی هم باید حد و مرزی داشته باشد، و برای این‌که صدای حقی را به سکوت باطلی تبدیل کرد نمی‌باید به هر دستاویزی دست یازید. بد نیست نگاهی از نمای نزدیک‌تر به زندگی و راه و رفتار کاوه بیندازم تا ببینم چرا او را خاموش می‌خواهند. هیچ‌گاه کوشش‌های کاوه برای جلوگیری از اعدام نابجا و غیرمنصفانه‌ی احسان فتاحیان را فراموش نمی‌کنم. باور کنید کاوه راه بین کرمانشاه و سنندج را به قول مشهور صاف کرد تا از کشته شدن انسان بی‌گناهی جلوگیری کند. ناگفته نگذارم که این آمد و شدها هم اغلب با مینی‌بوس و ماشین‌های کرایه بود. چون کاوه فعال حقوق بشر است و همراه والدین‌اش در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کند و امکان این را ندارد که اتومبیل شخصی داشته باشد.
به هر ترتیب تلاش کاوه برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان راه به جایی نبرد. اما راستش را بخواهید برای من درس بزرگی بود و باعث شد که اندکی به خودم بیایم و به ارزیابی مجدد باورهای خویش بپردازم و از خودم بپرسم آیا من نیز در برابر کشته شدن یک انسان بی گناه مسئول نیستم؟
شاید گریزی که در ابتدای این نوشتار به داستان کاوه‌ی آهنگر زدم نیز به همین سبب بود که نشان دهم وجدان‌های بیدار روزگار چه حساسیت و مسئولیت شناسی نسبت به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، دارند.
روزی که برای فاتحه‌ی احسان فتاحیان راهی منزل آن‌ها شدیم سر کوچه‌شان دقایقی ایستادیم تا آن‌هایی که قرار بود به فاتحه بیایند جمع شوند و همه با هم داخل برویم. (این نکته را هم بگویم که متولیان امر، فاتحه‌ی مسجد احسان را لغو کردند و خانواده‌ی او مجبور شدند مجلس یادبود را در خانه‌ی شخصی خودشان بگیرند و به واقع بانوان داخل خانه نشسته بودند و آقایان توی کوچه مقابل درب منزل روی صندلی‌ها)، حدوداً بیست نفری می‌شدیم منجمله خانواده زنده‌یاد کیانوش آسا و خانواده‌ی فرزاد کمانگر دیگر زندانی هم‌بند و هم‌سرنوشت احسان فتاحیان.
همان طور که با تاج گل به سمت درب منزل خانواده‌ی فتاحیان می‌رفتیم من احوال کاوه را زیر نظر داشتم چون می‌دانستم خیلی پی‌گیر ابطال حکم اعدام احسان بوده است. هنگامی که کاوه مقابل برادر احسان رسید گریه‌ی از ته دلی سر داد که راستش را بخواهید بسیار مرا غمگین کرد. ظاهراً کاوه و برادر احسان تا آخرین لحظات در حال تکاپو و کوشش بودند تا از اعدام احسان جلوگیری کنند. نهایت اندوه و انسان دوستی را در چهره‌ی مسئولیت پذیر و مهربان  کاوه هنگامی که برای احسان می‌گریست، می‌توانستی ببینی.
بعد از این‌که مراسم را ترک کردیم، از کاوه درباره‌ی زندگی احسان سوالاتی پرسیدم. از پاسخ‌های کاوه و شرح جزئیات کوشش‌های پی‌گیرانه‌ی او برای لغو حکم اعدام، به انسانیت او غبطه خوردم و پی به بزرگی و عظمت روحش بردم. دیدم که به راستی تمامی ما ستم آشکار را می‌بینیم ولی دم بر نمی‌آوریم. سکوت می‌کنیم و حتی اطرافیان‌مان را نیز به سکوت فرا می‌خوانیم. اما کاوه سکوت نکرد. کاری سیاسی هم نکرد. چون اصولاً فعالان حقوق بشر و کسانی که دغدغه‌های اخلاقی و انسانی دارند به دنبال کسب قدرت و یا سیاسی بازی نیستند. بلکه فریاد اعتراض‌شان صرفاً برای انسان‌ها و به احترام ارزش‌های انسانی است. اما خدایگان قدرت که تحمل هیچ صدای مخالف و فریاد نکن و یا نکش و یا دست نگه داری را ندارند، هنگامی که برای رنگین‌تر کردن زمین بازی‌های سیاسی‌شان می‌خواهند خون بی گناهی را به زمین بریزند، خوش نمی‌دارند حتا کسی پیدا شود که به آن‌ها بگوید این کار را نکن. این‌جاست که از جعبه‌ی جادویی‌شان انواع و اقسام اتهامات طاق و جفت را بیرون می‌آورند تا دیگر کسی جرأت نکند انسان‌ها را دوست داشته باشد و به عدالت و آزادی و انسانیت عشق بورزد. تا اگر کسی خواست از ستمدیده‌ای به دفاع برخیزد بداند که می‌باید هزینه‌ای سخت گزاف بپردازد. تا همه ساکت و سنگواره باشند و هیچ صدایی از هیچ کسی از هیچ کجا و ناکجایی برنخیزد. تا همه به زندگی نباتی و خور و خواب و خشم و شهوتی خو بگیرند و اصلاً و ابداً اهمیتی ندهند که اطراف‌شان چه می‌گذرد و چه ستمی بر انسان‌ها می‌رود و به راستی اگر مردم جامعه‌ای و به ویژه جوانان آن، از زندگی تنها به فکر برآوردن خواسته‌های مادی و تمنیات تن باشند آیا مغز سرشان خورده نشده است. این‌جاست که می‌بینیم تمثیل مارهای سر آدمی خوار ضحاک چندان به دور از واقعیت نیست و نمی‌تواند باشد.
میشل بن سایق متفکر فرانسوی که تجربه‌ی کارهای چریکی در جوانی را نیز در کوله‌بار تجربیات زندگی‌اش دارد سخن تأمل برانگیزی می‌گوید با این مضمون که نیاز و خواست آزادی را همه در می‌یابند و تنها مختص به انسان‌های هوشمند و خاص نیست. اما یا آن را فراموش می‌کنند و یا تمام تلاش خود را برای فراموش کردن آن به کار می‌گیرند.
کاوه‌ی قاسمی از زمره کسانی بود که نخواست  ببیند و به فراموشی بسپارد و از همین روی آن‌چه را که می‌بایست بر زبان بیاورد، بر زبان آورد. صدای کاوه و کاوه‌ها صلای روح آگاه و بیدار انسانی است، چه در بارگاه ضحاک باشد و این سخن را بگوید که: «بپویید کین مهتر اهرمن است / جهان آفرین را به دل دشمن است» و یا این‌که همچون کاوه قاسمی هم صدا و هم آواز با احسان‌ها و کیانوش‌ها، فریادگر ستمی که  بر آن‌ها رفته است بشود، تا جهانیان و وجدان‌های بیدار بدانند که ما در چه زندان بزرگی روز و روزگارمان را می‌گذرانیم. صدای کاوه  دادخواهی بر بیدادی سامان سوز و ویرانگر است. صدایی در سکوت سکرآور و برهوت ارزش‌های انسانی است. صدایی که به راستی و حقانیت خویش باور دارد و در سردترین فصل ایران زمین با دَم گرم خویش این نکته را به در گوش جان ما زمزمه می‌کند: «تنها صداست که می‌ماند!»

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شکنجه می‌شوی و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم


تارا احمدی: آخرین باری که دیدمش گفتم کاوه خیلی مراقب خودت باش، فقط خندید و با چشم‌هایش گفت باشه، نه، شاید، ای بابا... به خاطر دارم که کتاب به دست پله‌ها را دو تا یکی پایین پرید و با خنده خداحافظی کرد.
می‌نویسم و پاک می‌کنم، نمی‌شود نوشت، صدا و کلمه نیست، حرفی نمانده. شوخی نیست، دوستت نیست، زیر بغل زده بردندش، فقط می‌دانیم جایی در اتاقی حبس است وابسته به سازمان بی‌شکلی که در اتاق‌ها و راهروهای بی‌شمارش عده‌ای مشغول به کار و تغذیه‌اند؛ عموماً عبوس و خاکستری و دروغ‎گو، و در آن‌جا البته، خبری از دادگاه و قاضی و قانون هم نیست...
کاوه زندان است و نمی‌شود تمرکز کرد و درست نوشت، نمی‌شود جمله‌بندی منطقی کرد، خوب نوشت و با مفاهیم بازی کرد. تنها چون کاوه می‌نوشت، برای آزادی و زندگی دیگران و من هم برای آزادیش و در ستایش شکل زندگیش می‌نویسم. تمام عرصه کوچک مبارزه ما این روزها در همین کاغذ و قلم خلاصه شده است؛ دایره بی‌پایان امید. او می‌نوشت و حالا که نیست من برایش می‌نویسم و فردا که من نیستم تو برای‌مان بنویس که شاید از خاطره و حافظه کوتاه و فراموش‌کار رسانه‌های چاق پاک نشویم و قصه سرنوشت ما جایی محفوظ بماند. چاره‌ای نیست، باید نوشت برای حق فریاد زدن کسی که دهانش را بسته‌اند، کسی که در خانه‌اش، پیش مادرش، کتاب‌ها و دوستانش نیست. برای دست‌های مادری که آن سفره هفت سین را به یادش جلوی زندان پهن کرد باید نوشت. از 14 بهمن ماه در زندان است و هنوز آن‌چه را که می‌خواستند نگفته، پس باید درباره سکوتش نوشت: قربان، پسره همکاری نمی‌کنه، مغر نمیاد! چی‌کارش کنیم؟
خبر را دوباره می‌خوانم. او این روزها شکنجه، شکنجه، شکنجه می‌شود. شکنجه می‌شود؟! شکنجه می‌شود. در آن اتاق نحس تنهاست و حالش بد است و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم. همه دانش کوچک ما این چهار خط است که وزن کم کرده، کتک خورده، پزشک ندارد، وکیل، دارو، اجازه تنفس و مرخصی ندارد. خبر می‌آید و بین هزار اسم و خبر مشابه دیگر گم می‌شود. بین قطار عکس‌های کوچک و رنگی زندانیان، محکومین، اعدامی‌ها و نامه‌ها و بیانیه‌ها، بین خیمه شب‌بازی دادگاه‌ها.
به حال ما بخند کاوه، باید از خبر دو روز و نصفی مرخصی که به یکی داده‌اند خوشحال شویم و از این‌که پرونده شیوا از جایی به جایی منتقل شده و بالاخره اجازه دادند وکیل بهاره بعد از ماه‌ها نگاهی به پرونده‌اش بندازد ذوق کنیم. می‌گویند این شادی‌ها و سرگرمی‌ها و مبارزه سنگین با لیدی گاگا برای حفظ روحیه جمعی لازم است؛ سوپاپ‌های تخیلی و آبیاری قطره‌ای... می‌گویند در این گیر و دار باید نشست و از بد و بیراه نامه‌های حضرات درس گرفت. کف دست‌ها رو برای خط‌کش‌های‌شان بالا برد که اندازه بگیرند ببینند ما از کدام گونه جانوری هستیم و خوب، در صورت لزوم هم چوب معلم گله و هر کی نخوره خله. به هر حال، چه خل، چه عوضی و چه گوساله، نمی‌توانم دل خوش کنم، به آن‌چه که این نجواهای پر از باید و نباید وعده می‌دهند. موج سواری ورزش مورد علاقه من نیست، هر چند این مملکت ساحل زیاد دارد.
خسته و تلخ نشسته‌ام جلوی کامپیوتر، و سعی می‌کنم به تصویرم از روزهای دیگر فکر کنم. تقلایی سخت برای زنده نگه داشتن امید و ایمان، وقتی همه شما زندانید و بسیاری دیگر برای همیشه نیستند. به روح آن‌چه که می‌خواهیم و شما برایش جواب پس می‌دهید فکر می‌کنم. به رویایی که همه به آن گره می‌خوریم، رویایی که عوضی و دیگران و غلط نمی‌شناسد، حداقلی که اسم دهان پرکن و قانونیش حقوق بشر است و نام ساده و مرموزش آزادی است. مثل تصویری که از پشت پنجره بخار آلود دیده می‌شود نوستالژیک و زیباست. پنجره را بخار گرفته و تصویر پشتش واضح نیست، همه می‌دانیم که چیزی آن‌جاست، وصف ناشدنی و بی تعریف، نمی‌دانیم چیست، اما آن لعنتی حتماً آن‌جاست و ما می‌خواهیمش.