کامران تکوک: هنگامی که ضحاک در نشست فرمایشی خود با بزرگان و درباریان ایران با حضور یکباره و غیرمنتظره کاوه و اعتراض شدید او مواجه میشود، رفتاری ملایم و دیگرگونه از خود نشان میدهد. رفتار آرام ضحاک اطرافیانش را به شگفتی وا میدارد، تا آنجا که از او میپرسند چگونه به آهنگر مرد گستاخی چون کاوه اجازه بیرون رفتن از قصر را داد و به جلادان همیشه آماده به خونریزیاش دستور نداد تا او را بکشند. پاسخی که ضحاک به اطرافیانش میدهد در خور تعمق و تأمل است.
او میگوید هنگامی که کاوه وارد سرسرای کاخ من شد، گویی که بین من و او کوهی از آهن کشیده شد و حضور او هول و هراسی در دلم افکند. ضحاکی که هفت کشور به پادشاهی او راست و خویش را خداوندگار روی زمین میپندارد با فریاد مخالفت آهنگر مردی آزاده این چنین دچار ترس میشود تا جایی که برای توجیه ترس خود دست به دامان وهم و پندار میگردد و سبب ترسش از کاوه را سر برآوردن کوهی از آهن در برابر خود و کاوه میداند و در پاسخ پرسندگان، دلیل برخورد نکردن با کاوه را وجود چنین دیوار مهیبی بیان میکند که موجب ایجاد ترسی در دل او شده است. به راستی ضحاک سیهروی از چه روی میباید از یک صدای مخالف تا بدین پایه بهراسد؟ و به راستی چرا خدایگان پوشالی قدرت در همیشه تاریخ تا بدین حد از همه چیز و همه کس و حتا از سایهی خویش نیز هراسانند؟
از دیدگاه نمادین البته رستن این دیوارهی آهنین را میتوان بسیار توصیف زیبا و به جایی دانست. ضحاکی که جز مدح و ثنا و تملق و چاپلوسی از اطرافیان خویش در کاخ سلطنتیاش نشنیده است، با اولین صدای مخالفتی که میشنود چهرهی قدرت پوشالی مطلقهاش را مخدوش میبیند و از نظر روانی به هم میریزد. او تنها از کاوه میخواهد که محضری را که از پیش به منظور گواهی دادن بر نیکی و راستی ضحاک آماده کردهاند امضا کند و برود و صد البته میدانیم که کاوه این کار را نمیکند و میگوید: «نباشم بدین محضر اندر گوا» و آن را به زیر پا میاندازد و میرود. به راستی که تمامی دیکتاتورها و خونریزان تاریخ چه تلاش عبثی برای موجه جلوه دادن چهرهی کریه خود به خرج میدهند.
اما کاوه چه تفاوتهایی با اطرافیانش دارد که میتواند ضحاک سفاک را دچار هراس کند؟ کاوه را به واقع میتوان وجدان بیدار و روح نمادین آگاهی زمانهاش دانست. زمانهای که همگان از ظلم و ستمی که بر مردم رنجدیده و آزادگان میرود آگاه هستند اما دم بر نمیآورند و خود را به خواب میزنند. تا اینکه کاوهای پیدا میشود و آنها را از خواب خود خواستهی غفلت سرشتشان بیدار میکند.
پایان کار کاوه و سرانجام داستان ضحاک ماردوش را هر ایرانی که اندک آشنایی با نامهی باستانی ایران زمین داشته باشد به خوبی میداند. (و صد البته پایان کار تمامی ضحاکان روزگار را)، منظور من از بیان مختصری از این داستان یادی از دوست در بندم کاوه قاسمی بود.
کاوه قاسمی را چند سالی میشود که میشناسم. سالها پیش، کاوه با تعدادی از دوستانش انجمنی به نام «ژیار» بنا نهادند. آنها بیشتر کارهای فرهنگی و اجتماعی انجام میدادند، اما با روی کار آمدن دولت نهم انجمن آنها را بستند. کاوه هنگامی که در انجمن ژیار بود وارد کمپین یک ملیون امضا شد و برای رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان امضا جمع میکرد و فعالیتهای حقوق بشری هم داشت، کاری که چندان به مذاق حضرات خوش نمیآمد. تا اینکه حدود دو ماه و نیم پیش او را پس از چند ساعت زیر و بالا کردن و جستجوی منزلشان دستگیر کردند و پس از دو ماه که از دستگیری کاوه میگذشت، شنیدیم که زیر فشار است تا اتهام جاسوسی را قبول کند!
راستش شنیدن این خبر بر خود من بسیار گران آمد زیرا ناجوانمردی هم باید حد و مرزی داشته باشد، و برای اینکه صدای حقی را به سکوت باطلی تبدیل کرد نمیباید به هر دستاویزی دست یازید. بد نیست نگاهی از نمای نزدیکتر به زندگی و راه و رفتار کاوه بیندازم تا ببینم چرا او را خاموش میخواهند. هیچگاه کوششهای کاوه برای جلوگیری از اعدام نابجا و غیرمنصفانهی احسان فتاحیان را فراموش نمیکنم. باور کنید کاوه راه بین کرمانشاه و سنندج را به قول مشهور صاف کرد تا از کشته شدن انسان بیگناهی جلوگیری کند. ناگفته نگذارم که این آمد و شدها هم اغلب با مینیبوس و ماشینهای کرایه بود. چون کاوه فعال حقوق بشر است و همراه والدیناش در آپارتمانی کوچک زندگی میکند و امکان این را ندارد که اتومبیل شخصی داشته باشد.
به هر ترتیب تلاش کاوه برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان راه به جایی نبرد. اما راستش را بخواهید برای من درس بزرگی بود و باعث شد که اندکی به خودم بیایم و به ارزیابی مجدد باورهای خویش بپردازم و از خودم بپرسم آیا من نیز در برابر کشته شدن یک انسان بی گناه مسئول نیستم؟
شاید گریزی که در ابتدای این نوشتار به داستان کاوهی آهنگر زدم نیز به همین سبب بود که نشان دهم وجدانهای بیدار روزگار چه حساسیت و مسئولیت شناسی نسبت به جامعهای که در آن زندگی میکنند، دارند.
روزی که برای فاتحهی احسان فتاحیان راهی منزل آنها شدیم سر کوچهشان دقایقی ایستادیم تا آنهایی که قرار بود به فاتحه بیایند جمع شوند و همه با هم داخل برویم. (این نکته را هم بگویم که متولیان امر، فاتحهی مسجد احسان را لغو کردند و خانوادهی او مجبور شدند مجلس یادبود را در خانهی شخصی خودشان بگیرند و به واقع بانوان داخل خانه نشسته بودند و آقایان توی کوچه مقابل درب منزل روی صندلیها)، حدوداً بیست نفری میشدیم منجمله خانواده زندهیاد کیانوش آسا و خانوادهی فرزاد کمانگر دیگر زندانی همبند و همسرنوشت احسان فتاحیان.
همان طور که با تاج گل به سمت درب منزل خانوادهی فتاحیان میرفتیم من احوال کاوه را زیر نظر داشتم چون میدانستم خیلی پیگیر ابطال حکم اعدام احسان بوده است. هنگامی که کاوه مقابل برادر احسان رسید گریهی از ته دلی سر داد که راستش را بخواهید بسیار مرا غمگین کرد. ظاهراً کاوه و برادر احسان تا آخرین لحظات در حال تکاپو و کوشش بودند تا از اعدام احسان جلوگیری کنند. نهایت اندوه و انسان دوستی را در چهرهی مسئولیت پذیر و مهربان کاوه هنگامی که برای احسان میگریست، میتوانستی ببینی.
بعد از اینکه مراسم را ترک کردیم، از کاوه دربارهی زندگی احسان سوالاتی پرسیدم. از پاسخهای کاوه و شرح جزئیات کوششهای پیگیرانهی او برای لغو حکم اعدام، به انسانیت او غبطه خوردم و پی به بزرگی و عظمت روحش بردم. دیدم که به راستی تمامی ما ستم آشکار را میبینیم ولی دم بر نمیآوریم. سکوت میکنیم و حتی اطرافیانمان را نیز به سکوت فرا میخوانیم. اما کاوه سکوت نکرد. کاری سیاسی هم نکرد. چون اصولاً فعالان حقوق بشر و کسانی که دغدغههای اخلاقی و انسانی دارند به دنبال کسب قدرت و یا سیاسی بازی نیستند. بلکه فریاد اعتراضشان صرفاً برای انسانها و به احترام ارزشهای انسانی است. اما خدایگان قدرت که تحمل هیچ صدای مخالف و فریاد نکن و یا نکش و یا دست نگه داری را ندارند، هنگامی که برای رنگینتر کردن زمین بازیهای سیاسیشان میخواهند خون بی گناهی را به زمین بریزند، خوش نمیدارند حتا کسی پیدا شود که به آنها بگوید این کار را نکن. اینجاست که از جعبهی جادوییشان انواع و اقسام اتهامات طاق و جفت را بیرون میآورند تا دیگر کسی جرأت نکند انسانها را دوست داشته باشد و به عدالت و آزادی و انسانیت عشق بورزد. تا اگر کسی خواست از ستمدیدهای به دفاع برخیزد بداند که میباید هزینهای سخت گزاف بپردازد. تا همه ساکت و سنگواره باشند و هیچ صدایی از هیچ کسی از هیچ کجا و ناکجایی برنخیزد. تا همه به زندگی نباتی و خور و خواب و خشم و شهوتی خو بگیرند و اصلاً و ابداً اهمیتی ندهند که اطرافشان چه میگذرد و چه ستمی بر انسانها میرود و به راستی اگر مردم جامعهای و به ویژه جوانان آن، از زندگی تنها به فکر برآوردن خواستههای مادی و تمنیات تن باشند آیا مغز سرشان خورده نشده است. اینجاست که میبینیم تمثیل مارهای سر آدمی خوار ضحاک چندان به دور از واقعیت نیست و نمیتواند باشد.
میشل بن سایق متفکر فرانسوی که تجربهی کارهای چریکی در جوانی را نیز در کولهبار تجربیات زندگیاش دارد سخن تأمل برانگیزی میگوید با این مضمون که نیاز و خواست آزادی را همه در مییابند و تنها مختص به انسانهای هوشمند و خاص نیست. اما یا آن را فراموش میکنند و یا تمام تلاش خود را برای فراموش کردن آن به کار میگیرند.
کاوهی قاسمی از زمره کسانی بود که نخواست ببیند و به فراموشی بسپارد و از همین روی آنچه را که میبایست بر زبان بیاورد، بر زبان آورد. صدای کاوه و کاوهها صلای روح آگاه و بیدار انسانی است، چه در بارگاه ضحاک باشد و این سخن را بگوید که: «بپویید کین مهتر اهرمن است / جهان آفرین را به دل دشمن است» و یا اینکه همچون کاوه قاسمی هم صدا و هم آواز با احسانها و کیانوشها، فریادگر ستمی که بر آنها رفته است بشود، تا جهانیان و وجدانهای بیدار بدانند که ما در چه زندان بزرگی روز و روزگارمان را میگذرانیم. صدای کاوه دادخواهی بر بیدادی سامان سوز و ویرانگر است. صدایی در سکوت سکرآور و برهوت ارزشهای انسانی است. صدایی که به راستی و حقانیت خویش باور دارد و در سردترین فصل ایران زمین با دَم گرم خویش این نکته را به در گوش جان ما زمزمه میکند: «تنها صداست که میماند!»