۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شکنجه می‌شوی و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم


تارا احمدی: آخرین باری که دیدمش گفتم کاوه خیلی مراقب خودت باش، فقط خندید و با چشم‌هایش گفت باشه، نه، شاید، ای بابا... به خاطر دارم که کتاب به دست پله‌ها را دو تا یکی پایین پرید و با خنده خداحافظی کرد.
می‌نویسم و پاک می‌کنم، نمی‌شود نوشت، صدا و کلمه نیست، حرفی نمانده. شوخی نیست، دوستت نیست، زیر بغل زده بردندش، فقط می‌دانیم جایی در اتاقی حبس است وابسته به سازمان بی‌شکلی که در اتاق‌ها و راهروهای بی‌شمارش عده‌ای مشغول به کار و تغذیه‌اند؛ عموماً عبوس و خاکستری و دروغ‎گو، و در آن‌جا البته، خبری از دادگاه و قاضی و قانون هم نیست...
کاوه زندان است و نمی‌شود تمرکز کرد و درست نوشت، نمی‌شود جمله‌بندی منطقی کرد، خوب نوشت و با مفاهیم بازی کرد. تنها چون کاوه می‌نوشت، برای آزادی و زندگی دیگران و من هم برای آزادیش و در ستایش شکل زندگیش می‌نویسم. تمام عرصه کوچک مبارزه ما این روزها در همین کاغذ و قلم خلاصه شده است؛ دایره بی‌پایان امید. او می‌نوشت و حالا که نیست من برایش می‌نویسم و فردا که من نیستم تو برای‌مان بنویس که شاید از خاطره و حافظه کوتاه و فراموش‌کار رسانه‌های چاق پاک نشویم و قصه سرنوشت ما جایی محفوظ بماند. چاره‌ای نیست، باید نوشت برای حق فریاد زدن کسی که دهانش را بسته‌اند، کسی که در خانه‌اش، پیش مادرش، کتاب‌ها و دوستانش نیست. برای دست‌های مادری که آن سفره هفت سین را به یادش جلوی زندان پهن کرد باید نوشت. از 14 بهمن ماه در زندان است و هنوز آن‌چه را که می‌خواستند نگفته، پس باید درباره سکوتش نوشت: قربان، پسره همکاری نمی‌کنه، مغر نمیاد! چی‌کارش کنیم؟
خبر را دوباره می‌خوانم. او این روزها شکنجه، شکنجه، شکنجه می‌شود. شکنجه می‌شود؟! شکنجه می‌شود. در آن اتاق نحس تنهاست و حالش بد است و ما هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم. همه دانش کوچک ما این چهار خط است که وزن کم کرده، کتک خورده، پزشک ندارد، وکیل، دارو، اجازه تنفس و مرخصی ندارد. خبر می‌آید و بین هزار اسم و خبر مشابه دیگر گم می‌شود. بین قطار عکس‌های کوچک و رنگی زندانیان، محکومین، اعدامی‌ها و نامه‌ها و بیانیه‌ها، بین خیمه شب‌بازی دادگاه‌ها.
به حال ما بخند کاوه، باید از خبر دو روز و نصفی مرخصی که به یکی داده‌اند خوشحال شویم و از این‌که پرونده شیوا از جایی به جایی منتقل شده و بالاخره اجازه دادند وکیل بهاره بعد از ماه‌ها نگاهی به پرونده‌اش بندازد ذوق کنیم. می‌گویند این شادی‌ها و سرگرمی‌ها و مبارزه سنگین با لیدی گاگا برای حفظ روحیه جمعی لازم است؛ سوپاپ‌های تخیلی و آبیاری قطره‌ای... می‌گویند در این گیر و دار باید نشست و از بد و بیراه نامه‌های حضرات درس گرفت. کف دست‌ها رو برای خط‌کش‌های‌شان بالا برد که اندازه بگیرند ببینند ما از کدام گونه جانوری هستیم و خوب، در صورت لزوم هم چوب معلم گله و هر کی نخوره خله. به هر حال، چه خل، چه عوضی و چه گوساله، نمی‌توانم دل خوش کنم، به آن‌چه که این نجواهای پر از باید و نباید وعده می‌دهند. موج سواری ورزش مورد علاقه من نیست، هر چند این مملکت ساحل زیاد دارد.
خسته و تلخ نشسته‌ام جلوی کامپیوتر، و سعی می‌کنم به تصویرم از روزهای دیگر فکر کنم. تقلایی سخت برای زنده نگه داشتن امید و ایمان، وقتی همه شما زندانید و بسیاری دیگر برای همیشه نیستند. به روح آن‌چه که می‌خواهیم و شما برایش جواب پس می‌دهید فکر می‌کنم. به رویایی که همه به آن گره می‌خوریم، رویایی که عوضی و دیگران و غلط نمی‌شناسد، حداقلی که اسم دهان پرکن و قانونیش حقوق بشر است و نام ساده و مرموزش آزادی است. مثل تصویری که از پشت پنجره بخار آلود دیده می‌شود نوستالژیک و زیباست. پنجره را بخار گرفته و تصویر پشتش واضح نیست، همه می‌دانیم که چیزی آن‌جاست، وصف ناشدنی و بی تعریف، نمی‌دانیم چیست، اما آن لعنتی حتماً آن‌جاست و ما می‌خواهیمش.