زهره اسدپور: شب را تا صبح کابوس دیدهام و از صبح زود با امیدی کمسو به صفحه کامپیوتر چشم دوختهام. چراغی روشن میشود، سراسیمهام و او میگوید خبری نیست. احسان فتاحیان در انتظار اجرای حکم اعدام از شب گذشته به انفرادی منتقل شده است و من همچنان بیهوده امیدوارم حکومت از اعدام زندانیان سیاسی سرباز زند... چراغهای رابطه خاموشند و پیامی که میرسد از مرگی دیگر خبر میدهد. دوان دوان به سمت گوشیم میروم، نگران هیچ کس نیستم جز کاوه، او که این چند روز زمین و آسمان را به هم دوخت تا احسان اعدام نشود، هق هق گریههامان در هم میآمیزد، شب گذشته را بیرون درهای زندان سرکرده بود، پشت سر هر آمبولانسی که از زندان بیرون میآمد دویده بود، به امید اینکه احسان در آن نباشد...
پسرک لاغر اندام مهربانی که حقوق خوانده بود و چه بیادعا از حقوق زنان دفاع میکرد، پسرک مهربانی که با گوشت و استخوان خود تبعیضهای مضاعف بر کُردها را لمس کرده بود و خواسته بود با پیوستن به سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، به عینیترین شکل ممکن پرده از چهره تبعیض بردارد...
نشستهایم و بحث میکنیم، از چگونگی افزایش آگاهی میان زنان، از هویت طلبی و مرزهای آن با شووینیسم، از کارکردهای زبان، از مکاتبی که هر یک معتقدیم رهایی بخشاند و آن زن مقاوم باریک اندام که در سکوت میآید و میرود و مهربانانه میزبانی میکند، نگاههای نگرانش با ما است، قلبم فرو میریزد، زبان خاموش آن نگاهها را میشناسم، مادری زبانی مشترک است و من که خود چند سالی است مادرم، با زیر و بمهای پردلهرهی این زبان آشنایم.
نگاهم بر روی عکسها ثابت مانده است، سخت نیست درک دردناکی این که جوان نازنینت در بند باشد و تو حتی صدای او را از پشت خطوط نشنوی، اینکه در چند ماه فقط یک بار اجازه ملاقات با او را بیابی، اینکه بازجویان فرزندت حتی به حکم دادستانی در اجازه ملاقات گردن ننهند، اینکه بهار بیاید و خبری از آمدن کاوه نباشد... نگاهم بر روی عکسها ثابت مانده است، ای کاش آنجا بودم مادرم، کنار تو، کنار دوستان کاوه، کنار سفرهی هفت سینی در خیابان، و در کنار آن زن مقاوم با آن نگاههای محکم و آن صدای محکمتر که با همه مادریش ما را برای نبودنت دلداری میدهد. رو به روی دیواری که آن سویش کاوه بیشک باز نه دل نگران خود که نگران نقض حقوق بشر است، نگران خانوادهی کیانوش که فرزند نخبهشان به گناهی نکرده در اوج جوانی به مسلخ رفت، نگران احسان فتاحیانی دیگر که به جرم اعتقاداتش به مرگ محکوم میشود، نگران آن معلم نامدار کامیارانی که اگر نبود آوازهی پرشکوه مقاومتش، شاید اکنون از او جز سنگی که به کینه شکسته اند چیزی باقی نمیماند...
کاوهی عزیز، در هیاهوی پروژههای بزرگ بازداشتهای فله ای و پیروزیهای کم افتخار سایبری بر آنان که با سلاح حقوق بشر میخواهند تا نظم موجود! را بر آشوبند، نامت گاه گاه گم میشود، در انبوه خبر، اما یادت، یاد آن جوان مهربان لاغر اندامی که بیتاب نقض حقوق بشر بود و به جرم دفاع بیادعایش از حقوق بشر ماهها است که در زندان است از یادمان نمیرود...
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک... آنگاه دیگر زندان به افسانهای بدل میشد عبرت انگیز، از روزگارانی که زنان و مردان بسیاری که ستم را بر نتابیدند، که عاشق زندگی و جلوههای رنگ رنگ آن بودند، نهراسیدند که بهای عشق بزرگشان به زندگی را با ماندن در پشت دیوارهای بلند زندان بپردازند.
