۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

کاوه کرمانشاهی نامی از جنس حقوق بشر


ایاز خون سیاوشان: کاوه‌ مهربان! به‌ یاد می‌آورم داستان آشنایی مجازی و یا به‌ تعبیری دوستی از راه دورمان را. تابستان 1386. به‌ آن هنگام  خبر حکم اعدام روزنامه‌نگار عدنان حسن‌پور و فعال مدنی هیوا بوتیمار بر خبرگزاری‌ها مخابره‌ شد. خبری که‌ همه‌ی ما را در شوکی غریب، غریب و باور نکردنی فرو برد. و همه‌ی ما را به‌ واکنش واداشت. خبری که‌ اگرچه‌ برای ملت کُرد اتفاق و حادثه‌ای تازه‌ نبود چرا که‌ در تاریخ پرتلاطم زندگی معاصر، بارها و بارها شاهد تراژدیهای مرگ‎بار و جنایت‎های قرون وسطایی توسط حاکمان بوده‌ است. اما حکم اعدام برای روزنامه‌نگاری که‌ سلاحش به‌ جز قلم و اندیشه‌، شب زنده‌داری، دگراندیشی و لمس کردن نابرابری و تلاش برای نهادینه‌ کردن فرهنگ صلح مداری، چیز دیگر نبوده‌ است. آری حکم اعدام برای خادم فرهنگی کُرد، برای نسل ما خبری شوک‌آور بود. نسلی که‌ ‌ بنیان فکری و ایدئولوژی حاکمیت را و برخورد تبعیض آمیز وارثان فرهنگ خشونت را نسبت به‌ ملت خویش تا نهانخانه‌ی جان و با رگ و پوست و استخوان لمس کرده‌ بود و  یاد گرفته‌ بود با روشی دگرگونه‌، ورای از روش‎های خشونت مدار و توتالیتاریزم موجود حاکمیت، با مکانیزم و فرهنگ انسان مداری، زند‌گی محوری و صلح طلبی، از مطالباتش بگوید. مطالبات برحقی که‌ پیشکسوتان ما، با مکانیزم‌ها و ادبیات خاص خویش (!) فریاد زده‌ بودند. مکانیزمی که‌ متأسفانه‌ همیشه‌ و همیشه‌ با پاسخ قهرآمیز حاکمیت روبه‌رو گشته‌. حاکمیتی سر تا پا مسلح به‌ ایدئولوژی خشونت. آن مکانیزمی که‌‌ نسل ما برای مسدود کردن بهانه‌های واهی حاکمیت، با آن وداع گفت. نسلی که‌ مکانیزم و  جهان‌بینی و فرهنگ اندیشه‌ محوری، انسان سالاری و زن باوری را بر حاکمیت تحمیل نمود. آن حاکمیتی که‌ نه‌ تنها پیام عشق محوری نسل ما را نشنید بلکه‌ تاب خودی‌های درون دستگاه خویش را نیاورد و بر آنان نیز عناد ورزید.
آری کاوه‌ جان! برخورد صلح طلبانه‌ و فرهنگ آشتی محوری نسل ما را نیز تاب نیاوردند. دانشجوی‌مان را زیر شکنجه‌ به‌ سلاخی کشیدند. معلم دریا دل و پیام آور روشنایی را نیز به‌ اعدام محکوم کردند. مادر و برادر دانشجوی دربند را به‌ سیاه چاله‌ی شکنجه‌ فرستادند. دودمان خانواده‌ای را به‌ جرم پی‌گیری پرونده‌ی فرزند اسیرشان بر باد دادند. با خون نخبه‌ی سرزمین‌مان نه‌ تنها سنگ فرش‌های پایتخت ملتهب را چراغانی نمودند بلکه‌ برادرش را نیز در بند کشیدند. احسان و فسیح‌مان را در افقی قیر گونه‌ به‌ دار آویختند. آن احسانی که‌ مرگ در برابر قامت بلند اندیشه‌اش، به‌ زانو در نشست. و صلابتی از جنس فرهاد را بار دیگر در نفسهای‌مان به‌ آواز در نشست.
آری مهربان! مدافع حقوق بشرمان را به‌ زندان افکندند. پسران و دختران روشن ضمیر و دگراندیش‌مان را زیر شکنجه‌های هولناک، به‌ اعتراف گناهان ناکرده‌، مجبور ساختند. و حکم اعدام نثارشان کردند.
اکنون دیگر صادر کردن حکم اعدام برای کنشگران و پیام آوران آیین صلح طلبی نسل ما، به‌ روزمرگی درآمیخته ‌است. اکنون دیگر زندان‌ها و تاریک‌خانه‌های استبداد، مملو از جوانان عاشق این مرز و بوم گشته‌ است.
اکنون دیگر تاب مهربانی، دغدغه‌ها و شب زنده‌داری عارفانه‌ی تو را نیز نمی‌آورند. تویی که‌ همراه خواهران، مادران و معشوقگان دربند موطنت، با متمدنانه‌ترین شیوه‌ و انسانی‌ترین ابزار، آواز برابری جنسیتی را، برابری انسانیت را سروده‌ای. با قلمی شیوا، اندیشه‌ای زلال و قلبی سرشار از دوست داشتن، دغدغه‌ها، غم گساری‌ها و مرثیه‌های مادران و خانواده‌های زیبایی آفرینان سرزمین مادری را ثبت می‌کردی. از دلهره‌های مادرانی که‌ دلبندشان در آن سوی میله‌ها چشم به‌ راه معجزتی آسمانی دوخته‌اند، نوشتی. و دلداریشان می‌دادی و باز می‌نوشتی از امیدها، فرداها و روشنایی‌ها.
آری، آری! مهربان! تاب مهربانی دست‌های تو را نیاوردند. دستانی که‌ فرهنگ سخاوت را در سرزمین پیر، خسته و زخمی به‌ ارمغان آورد.