۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

برای فرزاد، حبیب، کاوه، علی، فرهاد و زندانیانی که‌ دشمن تاریکیند


تورج اسپری: زمانی که‌ فریاد کشیدید علیه‌ سنگ و سیمان، غل و زنجیر، سیاهی آسمان سرزمینتان را پوشاند، دستبند دستان شما را لسید و امروز هم شلاق تن شما را لیس میزند.
شما در دل سیاهی چراغی افروختید، برای پیدا کردن راهی به‌ سوی شاد زیستن بشریت و آزادگی انسانیت. چراغ در میان پرچینی از دشنه‌ سوسو میزند.
صدها سلام بر شما، هزاران درود بر شما که‌ خود روغن چراغ آزادی و آزادگی هستید، تا در مقابل گردباد ظلم و ستم... روشن بماند.
شاید کسی از کسالت و یا بیخوابی شما بپرسد؟ من میدانم شماها همانطور که‌ چراغی برای آزادی و آزادگی بر سیاهی شب آویختید، در دل تاریکی سلول انفرادی، همانند شمع تا صبح روشنید و صبحگاهان استعداد روشن شدن دوباره‌ در شما جان میگیرد. شما شب زنده‌داران محافل عشق از بیخوابی باکی ندارید، شما عقابان، به دنبال کوه‌ها، متواری گشته‌اید، کسالت یعنی چه‌؟
بیگمان شماها الگوی استقامت خواهید بود، برای بچه‌های روستای بالا و پائین. چرا؟ چون، شما همانند دریا عریان بودید و همانند رودخانه‌ خروشان. شما با خوب، خوب بودید و با بد هم خوب برخورد میکردید. شما برای پدر و مادر، همیشه‌ عزیز دردانه‌ هستید. چرا؟ چون صفا و صمیمیت بچگی در شما نمایان است.
زمانی نوشته‌ای از شما به دستمان میرسد، گرمی صدا و پایداری شما را احساس میکنیم و در دل کاغذ، تبسم، امید و جاودانگی نمایان میشود.
آنان که‌ دوستی با گل را جرم بزرگی میدانند و عشق به‌ خاک را خیانت، چشم دیدن آشیانه‌ پرنده‌ آسای شما را نداشتند. آشیانه‌ای ساده‌ و محقر، بدون استبداد و زورگوئی، که‌ محبت و یگانگی را استحکام بخشیده‌ و درس راستی و دوستی به‌ بچه‌های روستا میآموخت.
آری، انسانهای که‌ تنها نقاب انسانیت بر صورت داشتند و به‌ ریسمان خدائی چنگ زده‌ بودند، آنچه‌ که‌ در ذهن شما بود، در دسترس آنها نبود، و از پر و بال بچه‌هایتان ترسیدند و به‌ جرم بلند پروازی شما را صید کردند و حکم محاربه‌...
آنان میخواهند ستاره‌ها را کور کنند و برای استقبال کردن از تاریکی، خورشید را کور کنند. آنان میخواهند کوه‌های زاگروس و قندیل، دالاهو و شاهو را به‌ میل و سماجت خود از جا بر کنند و سرنوشت طبیعت را تغیر دهند و جریان باد را عوض کنند.
اما شما از باد نهراسیدید و با سبدی از گل چنور در مقابل نسیم گذر کردید و در دل شبها مثل مهتاب بر کوه‌های سرکش کردستان تابیدید.
یاران مهربان، بیگمان، شماها در آنجا، در اعماق تاریکی، سپیده‌ دم آزادی را مینگرید و آذرخش فکر خود را زین خواهید کرد و به‌ دل دشت خواهید تاخت.
اما زندانبانان شما در مقابل روشنی در اعماق وحشتناک خیال گذشته‌ و حال، سرنوشت نامساعد خود را مینگرند.