شهاب الدین شیخی: سلام کاوه! خوبی پسر جان. میدانم سوال بیخودی است. اما خوب ما مریض همین کارهای بیخودی هستیم. نیستیم؟ کاوه گیان بیش از یک فصل گذشت و تو هنوز به قولات عمل نکردهای. نه مگر قرار نبود غروب راه بیافتی تهران و فردایاش با هم باشیم. نه اینها هرگز نمیگذارند ما به هیچ کدام از قرارهای انسانیمان عمل کنیم. اصلاً آنها قرارشان در بیقرار گذاشتن ما قرار میگیرد. ما بیقراران نام و یاد انسان.
کاوه عزیزم. نامات را وقتی شنیدم به قاعدهی تداعی معانی و به قاعدهی پیش داوریهای فرهنگی در مورد کرماشانی بودنت. فکر میکردم «کاوه کرمانشاهی» باید حتماً قدی داشته باشد رشید و عرض شانهای پهناور و یلی باشد در کرمانشاه. بزرگ مردی از تبار کوردان کرمانشاه و به به قول خودت که به شوخی میگفتی از دیار «کرمانشاهات».
اما من نامات را نه در خبرهای قویترین مردان ایران شنیده بودم و نه در مسابقات کشتی و بکس. من نامات به خاطر فعالیتات در کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، شنیده بودم. بچهها به من گفته بودند که با بچههای کمپین کرمانشاه کار میکنی. اما ندیده بودمت. روزگار گذشت و نمیدیدمت. نامات در همکاریات با «سازمان حقوق بشر کوردستان» هم میشنیدم.
روزگار باز هم میگذشت و در طول این مدت ما از طریق ایمیل و وبلاگ و تلفن با هم دوست نادیده بودیم. تا روزی که برنامهی بزرگداشت آقای کبودوند در سازمان ادوار برگزار میشد. برنامهی خوبی بود خانم عبادی و دکتر جلالی زاده و دکتر توفیقی و عبدالله مومنی عزیز و دیگر دوستان حضور داشتند. جوانی لاغر اندام و سر به زیر انداخته مجری برنامه بود داشت از فعالیتهای سازمان حقوق بشر کوردستان و زندگی آقای کبودوند میگفت. چهرهی جوان برایم آشنا بود اما نمیدانم چرا به خاطرش نمیآوردم. برنامه تمام شد و شک برم داشت که ای بابا این که همان کاوه است. بعد از برنامه با اجلال و منصور و غیره ایستاده بودیم و با همدیگر آشنا شدیم. تو گفتی هیچ نویسندهای شبیه عکسهایاش نیست آقای شیخی وگرنه من شما را میشناختم.
روزگار گذشت و من تو بیشتر و بهتر و فروانتر در مورد کار کمپین و فعالیت برای زندانیان سیاسی کورد و به ویژه زندانیان محکوم به اعدام کار میکردیم و اعتراف میکنم که تو بار بیشتری را به دوش میکشیدی و بیشتر کار میکردی. بیشتر مینوشتی و بیشتر پیگیری عملی میکردی. یادت هست داستان احسان را؟ خوب یادت هست و همه یادشان هست و گزارش 48 ساعته را هم نوشتی و چه زیبا و چه تلخ نوشتی. این چه سرنوشتی است که من و تو داریم کاوه گیان که زیباییهای زندگیمان تلخیهاییست که تنها هنرمان این است که زیبا روایتشان میکنیم. نمیشود زیباییهایمان کمی شاد هم باشد. یادت هست چقدر برای گرفتن وکیل برای زینب و برای دیگر زندانیان بی وکیل تلاش کردیم. نه بگذار کمی از شادی هم بگویم. یادت هست که قاه قاه به مجری آن تلویزیونی که با تو به عنوان فعال حقوق زنان مصاحبه میکردند و بعد میگفتند درود به "شرف" و "غیرت" و "جوانمردی" و "پهلوانی" شما کوردها و کرمانشاهیها!! و ما میخندیدم و میگفتیم آخه داداش من این ادبیات که کلاً نابرابری خواه و مردسالار و زن ستیز و... است.
یادت هست شانه به شانهی هم در عروسی گلاله و بلال میرقصیدیم. یادت هست به یاد "فرزاد" شاباش میفرستادیم و طنین نامش را در تالار عروسی به ترنم رقص دختران میسپردیم. یادت هست در عروسی ژینا شانه به شانه میرقصیدیم و جای روناک و هانا را خالی میکردیم و به یاد آنها برای کمپین یک میلیون امضا شاباش میدادیم. یادت هست سر به سر بهاره میگذاشتیم؟! یادت هست رفیق... بخند... اینها را مینویسم تا بازجویانت بدانند که کل فعالیت جاسوسی ما در محافل خصوصیمان چه بوده. بخند کاوه بخند باز هم به آن بازجویانت که فعالیت حقوق بشری را به «سازمان مجاهدین خلق» نسبت میدهند.
راستی کاوه تو که پسر باهوشی هستی. جدی جدی! یک بار در بازجوییهایت از آنها نپرسیدی که خوب اگر وکیل گرفتن برای زندانی و دفاع از انسانهای بی پناه و خبر بازداشت و اعدام منتشر کردن و جلوگیری از اعدام و کشتار انسان و درخواست برای برابری حقوق ملتها و زنان و مردان و... این ها... همهاش توسط سازمان مجاهدین خلق انجام میگیرد؟ به راستی این سازمان تا این حد سازمان مقدسی است؟ به راستی تمامی فعالیتها حقوق بشری در ایران چه توسط بچههای کمیته و چه توسط سازمان حقوق بشر کوردستان و چه دیگر نهادها، همهاش زیر سر چنین سازمانی است. اگر این سازمان تا این حد آرمانهای انسانی دارد راستی چرا مخالف ماست یا چرا سازمان منفوری است از دید شما و خیلیهای دیگر؟
کاوه گیان. مرور این خاطرات تنها برای آن است بگویم تو از نامت هم بزرگتر بودی. برای این است که بگویم اعتراف میکنم که بارها برابری خواهی و نگاه یکسان نگر و انسان باور را در حرفهای تو یاد گرفتهام و به خودم تذکر دادهام که از کاوه یاد بگیر. آری برادرم! بزرگی تو در نامت نیست که تداعی پهلوانان است، بزرگی نامت در این است که هر آنچه مینویسی و انجام میدهی به باور مقدس انسان است و بس. بیا کاوه... بیا یک بار دیگر شانه به شانهام برقص... با من برقص کاوه... با من برقص...
حالا برادر تنهایم در آن کنج اتاقهای بی پنجرهی پر از سوالهای نامعلوم. حالا برادر نازنین چشم به اشک و دست به کیبورد و قلم برای گزراش اندوه نوشتن از نقض حقوق بشر، نبودی تا ببینی این بار حتا فرصت نداشتیم که یکی مثل تو تا دم در زندان سنندج برود و از وضعیت صحت وسقم اعدام احسان برای من تلفنی خبر بفرستد و من گزارش کنم. فرصت ندادند کاوه شبی را که به امید این که اولین کسی باشم خبر آزادیت را گزارش کنم بیدار ماندم تا به صبح، و صبح خبر اعدام شیرین و فرزاد و فرهاد و... منتشر شد. نبودی که شیرین در نامهی دومش از اینکه فارسی را زیر شکنجهی بازجویان و در زندان یاد گرفته با هم گریه کنیم. نبودی که چه قدر تنها بودم کاوه. گاهی دلی بزرگ چون دل تو یک دنیا صبوری است برای درد دل کردن.
حالا برادر تنهایم این دومین بار است که وعدهی آزادی تو را میشنویم. آه کاوه! آه آگر آزادی فردا کوچکترین سرودش را حتا با وثیقه برای من بخواند... و تو از گلوی این سرود کوچک، یک بار دیگر برای دستهای مادرت آوازی کوردی بخوانی... آه اگر آزادی فردا تنها برای لحظهای کوتاه یک بار دیگر فریبم بدهد... من سرمست از این فریب و این آزادی وثیقهای رقصها خواهم کرد به یاد نام بزرگت کاوه... آه اگر آزادی... آه اگر آزادی...
